تبليغاتX
نشریه ادبی Domino

نشریه ادبی Domino

(شعر - داستان - مقاله )

الهام ملک پور :

 

                                      این مرده نوشتار است

 

کلمات از چپ به راست می آیند؛ جایشان را گم می کنند؛ سطرها، واژه ها، خورده روایت ها به خودنمایی مشغول هستند او هنوز وینستون می کشد؛ بی بی سی گوش می دهد و فکر می کند آخر دنیا نزدیک است.

مشکل این ها نیست مشکل ضوابطی است که با زندگی هنری تعامل ندارند و اصلاً مشکل زندگی است که هنری و غیر هنری دارد و مشکل آن هایی هستند که مثل یک کارمند، هشت ساعت شاغل هستند باقیِ روز، مردم. هنر در ژِنومشان غالب نیست – حالا هر تلقی ای که دوست دارید از هنر داشته باشید-

ببین! من رُزا جمالی را می خوانم. شعرش شابلون نیست- دست کم در"این مرده سیب نیست..." – رُزا لباس عوض نکرده او چیزی دارد که محتاج چونین بیانی است. بارها دیده ام که شعری با لُعابی آن چونانی چونان واپس گرا است – به معنی وقیه کلمه – که حتی لذت واکاوی و خوامش را صلب می کند.

محمد آزرم – در شعرش – گاهی وقت ها پرش های خوبی دارد جایی که با آن دیگریِ آزرم، تکنیک های شعری منطبق – مَچ – می شوند جایی که آزرم دیگرگونگی را فارق از "ت" یا "ط" و در کنش با "ت" یا "ط" تجربه می کند و به چالش می کشد. من با سطرهایی از پگاه احمدی ساعت ها گفتگو داشته ام – با سطرهایی هم نه – با متن های بهنام بدری بامتن های امیر قاضی پور با خیلی ها. با بعدی ها، با قبلی ها در زمانی که مثل یک فنجان است قبل ها و بعدها تعریف پذیرند برای من. این ها مهم نیست مهم، ته نشینِ همه ی سیلاب ها است؛ "این ها" مهم نیست؛ "مهم" روی سیلاب ها است و من با شن های رودخانه بازی می کنم فقط بازی.

ببین خیلی ها انتگرال حل می کنند؛ خیلی ها انتگرال حل می کنند. مسیرها راه ها میان برها و یک بار انتگرال را با حضور محور مختصّات دکارتی بخوان. یک بار موجودیت انتگرال را - نه به عنوان یک داده ی واسطه و یا سوال امتحان – مشروع بدان آن زمان است که فرمول ها رنگ دیگری پیدا می کنند؛ مجهول ها در ولع کشف چشمک می زنند و ......... و فکر می کنی فرق یک خالق با یک تحصیل کرده ی صرف چیست؟

یک شب خواب فولیکول ها را دیدم که چیزی می گفتند و به طرف من می آمدند تا مرا بخورند. من به راستی عاشق فولیکول ها بودم؛ عاشق دهلیزها عاشق میتوکندری و دریچه هایش، اسیدهای چرب، عاشق دایره، مثلث های محاط، کوتوله های سفید، عاشق عاشق

حالا زندگی می کنم؛ با کرختی عشق، هنوز به یادشان دارم. روزها زندگی می کنم شب ها زندگی می کنم ولی زمانی هم هست که موهایت دانه دانه دارند سفید شده توی نشیمن خانه ات نشسته ای و منتظری که چای سرد شود سرت را از روی آخرین تعهدت برمیداری تا به ساعت نگاهی بی اندازی؛ ساعت و یک آن از ذهنت می گذرد که: چی شد؟ چه کار کرده ای؟ چی باید می شد؟ آیا کتاب هایت برایت بس اند؟ ذهنت مچاله می شود و تو در همه ی این سال ها روز را خورده ای و در توالت پس داده ای؛ روز نکبت بار اندیشمندانه ات را، روز داده های ناب را، روز محافل دوستانه، معاشقه ی سادیسمی با سطرها، کلمه ها، درخت، ایستگاه اتوبوس،اندام ات، صبحانه ات، فیش های آب آب .....

این ها همه مهم است ولی مهم، سیلاب ها است.

من با شن های رودخانه بازی می کنم.

مغزم چروک خورده است؛ در روزها روزهای کشیده فشرده می شوم؛ و هیچ چیز اِفاقه نمی کند؛ نه آقای دِرمنکی هیچ چیز اِفاقه نمی کند؛ حتی ناصرخسرو. جای دیگری را سراغ ندارید؟

یک اسفنج را می اندازی توی آب گرم، که روی شعله در حال جوشیدن است و بعد قطره قطره به آن اِدرار سگ تعارف می کنی.

این اِسفنج را به خاطر می آورم؛ حدس بزنید و جایزه بگیرید. ...........

 

کلمات می آیند؛ جایشان را گم می کنند؛ به هم تنه می زنند و همهمه بر پاست. یک چیزی توی "من" در حال انفجار صوتی است کلمه ها همین جوری می آیند و متن را بی هویت می کنند و این "مهم" نیست که به من در این نوشتار کثیف تقلّب می رساند. من که اصلاً مال این حرف ها نیستم؛ مهم را نمی دانم.

مهم سرود خوشبختی ماهیان است که می گویند:

ای آب که دوستت داريم به تو هديه می دهيم حباب های تسلسل را 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

فیلم درخت گلابی ساخته داریوش مهرجویی (نوشته گلی ترقی)

 

سوژه ی کلی درخت گلابی  که محوریت آن بر دوش نویسنده - روشنفکر قرارگرفته بود وسو ژه ی ابر مرد فاوست (گوته) که بر آوردن نقش آفریده ی گوته بر عهده دکتر فاوست قرارداشت با کمی جرح و تعدیل در معنا باعث می گردد کسی که تنها یک اثر از دو اثر فوق راچه به روایت تصویر و چه به روایت متن مشاهده کرده باشددیگری را به کمک نفوذ در معنا درونی نماید.

اطلاع: باید به اطلاع برسانم که هدف از نگارش متن فوق روایت یکی از اثرها از طریق دیگری نیست ویا نمی خواهم خواننده را با پذیرش یکی از این دواثر وادارم تا اثر دیگررادر بست قبول نموده وبا تمام پیامهای خاص که هر کدام حاملان خاص آن هستند بپذیرند.

درواقع حقیقت عصر کنونی روایت کردن جهت مشروعیت گرفتن پیامها ازطریق نقل روایات دیگر را بر

نمی تابد (نگاه کنید - "لیوتار" - مرگ - روایت کلان)

هشدار: درپی این متن یا دو اثر فوق نباید به دنبال مسیر حرکت عین تا عین باشید. نه در فرم ونه در معنا. (نگاه فرمالیستی مجاز نیست)

باتوجه به دو مطلب اطلاع و هشدار ما فقط می توانیم با کمی تسامح به چند محور متکثردردو اثردست یابیم.

درهر دواثر اگر بتوان قهرمانی تصور نمود قهرمان در لحظه ای از زندگی به تنهایی خویش پی می برد وبا نگاه به عقب در می یابد که لحظاتی ناب را از دست داده و با حسی نوستالژیک به خویش و حاصل زندگی خود در لحظه حاضرمی نگرد - در حالی که هر دو قهرمان با نگاهی از بیرون خیلی هم موفق بوده اند - در پایان دواثر دکتر فاوست در لحظه تصمیم گیری تن به رنج و عذاب می دهد وانسانیت خویش رابه شیطان می فروشد. ودر برابر آن زندگی یکنواخت ذهنی خارج گشته و خود رابه دره ی حوادث پرت می نماید.

این اثر را به مثابه ی انسان در عصر مدرن (modern fact) می پندارند (مارشال برمن) ولی در درخت گلابی این انسان مردد (نه پوچ گرا) با این که تا این جا با فاوست شباهت بسیار دارد. در لحظه تصمیم گیری وی تصمیم خاص روح ایرانی (پارادوکس حس ایرانی) می گیرد و با این که تا آن لحظه در اقتصاد و مبارزه و ماده گرایی ... قلم فرسایی می نمود،به عرفان روی می آورد (بار منفی ندارد) با شکلی (figore) از اینهمانی، با درخت گلابی همراه می گردد و همچون تار عنکبوتی که با شروع تنیدن تار از دور بزرگتر -سرانجام به دور تنهایی ودایره ی داخلی - پایانی نزدیک می شود وگویی دیگر کاری نیمه تمام برای انجام ندارد.

گویی هردو اثر هیاتی از دیگری را در دل خود داراست. (ying yang) {ایین بودیست}

مفیستو فلس به دکتر فاوست می گوید:

(سر آخر تو همانی - که هستی )

                                                 حسین محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

خواندن شعری از < افشین کریمی فرد>

 

 

بى پناهم *




از اين دوباره خستگي می بارد
از اين چاره ام که آغوشي است
گريه سرش را در من فرو برده
خرابِ من و اين جام که مرگ بر من می ریزد

فراموشي زندگي ست که به خودمی پناهدم
بى پناهم
بى پناهم به بالش ها، به پتوها و ملافه ها
بى پناهم به آشپزخانه و هر چه در اين خانه است
بى پناهم به اين کوچه، خيابان
حتا به تمام آدم ها
کسي مرا بر مى دارد بي خودم مى برد
من مگر به کجاي تو برخورد که ديگر زندگي نيست
همه چيز در اين آشوب ها خلاصه شد

دوردست ها را دوباره مى سازم
تباه را مى سازم
در خاکستر خودم خراب خودم
و در خاک خودم خراب تو
از ابتدا همه چيز به مرگ ربط داشت
که رنگ هاي ديگر مرده اند
وقتي رنگ برنده خاکي است
مرگ، خاکي را که دريافته ايم پس مى گيرد
روزها را پس مى گيرد
شب ها را پس مى گيرد
سال ها را پس مى گيرد
                                
                        
                                             * "از دفتر شعر داشت می ميرد/ افشين کريمي فرد"

حکايتِ مرگ است که شايد پناهي باشد و شايد بي پناهي- مرگ مساوي با فراموشي و نزديک به جام و خرابيِ آدم و باز فراموشي و تماميِ مترادفاتش که باز شايد زيرمجموعه ي مرگ باشند و اين ها خود چاره اي است که در هيئتِ آغوشي باز مى شود گريه هم در شخصِ منِ شعر رسوخ پيدا می کند که شايد ريزشش از ترس، چاره و يا يعني مرگ يا فراموشي باشد که آن ها باز خود آغوشي هستند براي من پس در تقابل با يکديگرند و يا شايد ...
فراموشيِ زندگي، جام، خرابي، مرگ تمامِ اين ها من را به خودش پناه مى دهد يعني وسيله اي هستند براي رسيدن به پشتِ من و پناه از تمامِ اشياءِ اطراف شايد بالش ها، پتوها، کوچه، خيابان و حتي تمامِ آدم ها. تا متن به سوي خيابان کشيده میشود آشوبي بر پا می گردد شايد آشوبي در بى نهايتِ نهايت، در بى نهايتِ بن بست، کسي مرا بر می دارد بي خودم مى برد من مگر به کجاي تو برخورد که ديگر زندگي نيست و همه چيز در اين آشوب ها خلاصه شد و شايد اين آشوب ها نيز از ابتدا به مرگ ربط داشتند، چه کسي مى داند؟
گويا چيزي خراب شده بود و حالا وقتِ ساختنِ آن است، وقتِ ساختن تباه، وقتِ ساختنِ ناساخته ها، دوباره و باز شايد خاکستر مى شود، خراب، خاک خاکي که هميشه برنده است و باز دوباره خراب، خرابِ تو، کسي مرا برمى
دارد بي خودم مى برد و کسي که از ابتدا شايد به مرگ ربط داشت.
همه چيز، به هر رنگي مرده است و شايد بهترين و والاترين رنگ، خاک باشد خاکي که بازيافت مى شود، آدم است و حتي بعد، بعد از آدم است و در سطرهاي آخر، مرگ که در تمامِ متن حرکت دارد پررنگ تر مى
شود، هميشه در آخرِ همه چيز، خاک ها قرض گرفته ي آدم، پس گرفته می شود روزها، شب ها، سال ها ... هم چونان سمفونيِ پر آشوبي که در چند سطر آخر آرام می گيرد و باز در اين آراميِ خود آشوبي است.
شايد من پناهي باشد براي من و شايد مرگ پناهي باشد براي من که در من، ولي همه چيز بى پناهي است چون مرگ همه چيز را پس می
گيرد پناه را پس مى گيرد چون مرگ آشوبي است، زندگي آشوبي است، عشق آشوبي است و تمامِ رنگ ها، آشوبي ...
  
  آرش الله وردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

مانیفست ( شماره ی یک ) *

 

اشاره : مانیفست شماره ی یک برای نخستین بار در وبلاگ های منها و دومینو    منتشر شده است.

دادن لینک و چاپ آن کار زیبایی است .

 

به نام تاتانوس و قابیل

 

... وما چشمهای ایشان را خسته کردیم و زبان چون کوهی در هوا منتشر شد. "

ولادیمیر ناباکوف عزیز به من آموخته است anti astethic. من به فرزندانم حتمن astethic خواهم داد.

موریس بلانشوی پدر می گوید : " هر متن قابل تاویل ، رادیکال نیست . "

مولانا میشل فوکو گفت : " انسان پدیده ای مدرن است . "

هنر و زیبایی چه رابطه ای دارند ؟ هنر را با زیبایی تعریف می کنند اما عکس آن موجود نیست. زیبایی هر آن چیزی ست که در آن هنر اساسن وجود ندارد. هنر تا قبل از عصر مدرنیته و خلق و اختراع انسان، به موجود دوپای کثافت، می گفته : " بیا، کوچولو ، بیا و نشان بده بین پایت چه داری . " هنر منفعلانه و از ترس یا هر چیز دیگری روبروی مخاطب زانو زده است، هنرمند تولید داشته، تنها برای مخاطب. لذت تولید برای تولید را نچشیده است. چرا هنرمندی که از تاویل استفاده می کند، دیگر ارضاست ؟ چرا جکسون پولاک خود ارضاست ؟ آیا خود ارضایی مازوخیسم است ؟ اینها را جامعه و روشنفکران و فرهنگیان حقوق بگیر می گویند. چرا هیچ کس از هنرمند نمی ترسد ؟ قشر وسیعی از فرهنگیان جیره خوار در فاحشه خانه های فرهنگی این مملکت، به فکر برنج و حقوق و زن و بچه هستند و تمام سعیشان این است که سطح فرهنگی این مردم را بالا ببرند. آیا مردم نمی توانند بدون فرهنگ سکس کنند ؟ مردم بدون ما شاعران و ما شاعران بدون مردم می توانیم ادامه دهیم. زندگی خوب ، یعنی زندگی و جامعه ی بدون مردم، و حالا این مردم به مثابه تعداد زیاد مخاطبان ماست. هر چه قدر در طی تاریخ هنر، هنرمند های زیبا نویس داشته ایم، به گور می سپاریم.چه قدر باید طول بکشد تاما دیگر عبدارضایی وفلاح و پاشا و براهنی و نیما و همه و همه ی شاعران زیبانویس را نبینیم.

" دیشب تمام شب، ایده ی زیبایی با چاقو بالای سرم ایستاده بود وکافی بود من کوچکترین حرکتی بکنم تا او مرا ... "

این اصلن ویژگی زبان فارسی ست. لعنت به زبان فارسی . زبان فارسی اصلن متن ادیپی ست. آنقدر ساختمند است که شکستن نحو درآن به شکل مسخره ای اصوات را لکنت آور می کند. چرا نامزدم مرا رها کرد ؟ این از قابلیتهای زبان فارسی است. زبان فارسی نحوپیوسته ای دارد که در آن امکان فاصله گذاری در اکثر موارد مابین مصوتهای بلند است. فرم هندسی مصوت های بلند موضوع بنیان هستی شناختیک شاعران زبان فارسی را نشان می دهد. از آنجایی که نحو فارسی، تصویری زنانه است، راحت تر در دست می آید.

می باید از سینه های بر آمده ی زبان فارسی شروع کرد.

وقتی سر فصل نحو زبان فارسی را می گشاییم، باید از شاعر این زبان بپرسیم . شاعر زبان فارسی چگونه شاعری ست ؟ از آنجایی که این زبان ، اساسی دیالوگی و ارتباطی دارد ( مثل باقی زبانها ) و زن ذلیلی از آن می بارد (مثل برخی زبانها ). پس می توان حدس زد این شاعر خود ارضای بی دست و پا با چه مسائلی می تواند و باید در گیر باشد. محدودیتهای این شاعر مشخص است، غرق در اوهام ضمایر و افعال " شدن و کردن " دست و پا می زند. با روی کار آمدن حکومت جدید در زبان فارسی ، زن این ادبیات تمام موقعیتهای منریستیکی اش را از دست می دهد و در این تقابل سازنده ی تختخوابی مرد ادبیات فارسی، این سر گشته ی سادیستی به دنیای مازوخ بزرگ پناه می برد. مازوخ دست نوازشش را بر ادبیات فارسی کشیده است. ادبیات فارسی بعد از نیما، ادبیاتی مازوخیستی ست. قبل از نیما هم همین وضع بوده. ۸۰ سال است مخاطب زندگی شاهانه ای کرده و هنوز سایه ساد را بالاي سرش ندیده، داس مقدس حرف اضافه و قید و مضاعف گردنش را نزده و آنتی استتیک به پشتش فشار نیاورده. در آغاز مخاطب، مولف می میرد. خون مخاطب، تشنگی آرد به دست. متاسفانه بهترین شاعران ما ، بهترین مخاطبان ما هستند. چرا زبان فارسی اینهمه نقطه دارد ؟ و این وضعیت چه تاثیری در متن ادبی فارسی می گذارد ؟ چرا به عنوان مثال حرف " ن " دو نقطه ندارد ؟

شاعران متن زبان فارسی به چند دسته تقشیم می شوند : ۱- شاعران جیره خور دولت زبان فارسی

۲- شاعران غیر جیره خور دولت زبان فارسی ۳ - شاعران گشنگی

شاعران دسته ی اول، عمرشان طولانی باد. شاعران دسته ی دوم، از شاعران دسته ی اول فاشیست ترند و شاعران دسته ی سوم پیشاپیش مرده اند. رادیکالیته ی آزاد در زبان فارسی وجود ندارد. مکان گرایی زبان فارسی، بسامد فعل ماضی را در آن بالا می برد. اکثر سطرهای شعر جدید، جملات خبری هستند که با درک زیباشناسی مخاطب و با حدود آن نوشته می شوند. ما واقعن معضل داریم. یک عده ای شعر را برای شعر می خواهند، شعر آبستره می نویسند. یک عده ای هم شعر را برای مخاطب می خواهند. ویک عده ی مادر به خطای محافظه کار هم هر دو را می خواهند. ما دسته ی اول را طلب می کنیم. ماپیشاپیش جزء شاعران آبستراکشن هستیم، حال روح سادی بیدار شده، مخاطب را میجوییم تا بکشیم. یکی از راههای دستیابی به این موضوع آنتی استتیک است. ما از این پس بی نهایت " مخاطب متن گریز " تولید می کنیم. مخاطب ، یک ویروس است. وقتی یک کتاب یا پدیده ی فرهنگی یا هر چیز دیگری را می خواند، بعد از گذشت زمان کوتاهی ، اپیدمی روع به رشد مي کند. اگر تمام ظرفیتهای زبان فارسی را به کار بیندازیم، مخاطب لذت می برد. پس باید از تمام ظرفیتهای این زبان استفاده شود تا از لذت خواندن فقط درد بکشد. چرا متن باید فاحشه باشد ؟ این حق مسلم ماست که مولفینی باشیم که بتوانیم همیشه در ارضای کامل به سر ببریم.

اولین بار کلمه پلید " تو " در تاریخ شعر از دهان گشاد " رودکی " پرتاب می شود و تا امروز یقه ی ما و زبان فارسی یکی ست. موسیقی شعر مرتبط به تغزلی ست که به این " تو " باز می گردد. موسیقی ربطی به شعر ندارد. تاکید می کنم موسیقی این وجوه احمقانه را تقویت می کند و بس . با این مطلب که نیمای یوشیج یا همان علی اسفندیاری، گمان می رود که شعر فارسی را دگرگون کرده و به آن آزادی اعطا کرده. می گویم ، هیچ تغییری ممکن نبوده اتفاق بیفتد. هر چیز تازه ای که از دهان این مرد روستایی لمپن بیرون آمده ، وجه تفارق زبان فارسی و شعر فارسی را با سایر شعرها در تمام نقاط دنیا افزایش داده است. تغییرات ساده ی صوری نیما به درد کشیدن تریاک و خواندن شعر همراه آن می خورد. هر مرد ، تریاکی مزلفی که کمی دودی می شود، نو آوری می کند. اصلن مواد را خرج این مزخرفات می کند. پس از گذشت ۸۰ سال من هنوز این " تو " را می بینم، فقط ظاهر معشوقه عوض شده، ابروی کمانی شده، ابروی غیر کمانی . این به درد شعر نمی خورد. اگر بخواهیم شعر فارسی را در همین گستره و با توجه به به تاریخ آن تعریف کنیم، پس زبان فارسی اصلن شعر ندارد. آدم احمقی چون حافظ به چه درد و حال و روز مفلوک شعر می خورد ؟ امروز فقط می توان با آن فال گرفت. کسی که سوار ماشین مدل بالاست ، یادش می رود شعر یعنی چه، اصلن به او مربوط نیست، او برای تحریک معشوقه اش راههای بهتری سراغ دارد. راههای تازه تولید می شود. حالا که شعر فارسی مخاطب ندارد، پس ما شعر را به جریانی که خودمان دوست داریم می اندازیم. شعر مدرن در ایران تازه با حضور این پیرمرد حماق ( براهنی )پا گرفته است. نگه داشتن پروسه ی مدرنیزاسیون شعر فارسی به زودی اتفاق خواهد افتاد. روزها می گذرد و شعر های خوب فارسی کهنه تر می شود. این جا حرف مصرف است . تولید تولید به نفع تولید اتفاق افتاده. در مورد ما. در مورد هیچ کس فرق نمی کند، حتا بهترین شعرهای هوشنگ ایرانی یا اسماعیل شاهرودی مربوط به اتودهای اولیه مدرنیسم در شعر فارسی ست. این زبان بی پرو بال و معماری شده و اتو کشیده به درد رزم و جنگاوری با زبانهای دیگر نمی خورد . حتا زبان عربی که معلوم نیست مثل خود عرب ها از زیر کدام بوته در آمده، این روزها از فارسی جلوتر می رود. بهترین دوستان هر انسانی بزرگترین خائنان محسوب می شوند. کسانی بوده اند که از دم از حرکتهای تازه زده اند و بعد شب به خاطر گرسنگی شعر سفارشی نوشته اند. شعر سفارشی نوشتن مشکل ندارد ، بحث در گرفتن پول است. یک موقع من بهترین شعرم را می دهم به کسی، تنها برای رفع خود ارضایی . دوست دارم شعرهای خودم را بدهم، نسخه های اصلی شعر را البته، بقیه هم ارضا شوند.

برای جلوگیری از باند بازیهای ادبی می توانیم خود را باند ادبی قلمداد کنیم. هر کسی که از راه می رسد ، متعلق به گروه - رسته و باندی ادبی ست. این روزها آدمهای تنهایی که برای خود بنویسند پیدا نمی شود. این حرف ها متعلق به دوره ی مدرنیسم ادبی ست. شاعر مفرد با تمامی روحیه مدرنی که در کلمه اش پنهان است، کلاسیک شده است. آن هایی هم که کار گروهی می کنند، تنها، انفراد و فردیت خودشان را در صورت سایرین می پاشند. هر بیراهه ای که در هنر انتخاب شود، عاقبت تبدیل به اتوبان می شود. مفهوم باکره، مثل دست زدن به خورشید است. مانیفست شعر از شعر دفاع می کند.این متعلق به دوره ای ست که تعهد هنوز از مد نیفتاده و مد نشده بود، الان " دفاع " وجود ندارد. بهترین دفاع، حمله است. ما بهتر است بگوییم : " بهترین حمله ، حمله است " وقتی مکان ها و زمان های انتقال دهنده ی پتانسیل شاعرانگی را مرکرزدایی کنیم، به سمت دستیابی به انتقال دهنده ی پتانسیل شاعرانگی جدید حرکت نموده ایم. شاعرانگی کلمه ای ست که چون بقیه صور و نامهای مربوط به این هنر، وجهی تغزلی موسیقیایی دارد. بهترین راه این است که زبانی خلق کنیم، بدون دستور و شروع به نوشتن با آن کنیم. ما نوشته هایمان را " شعر " می نامیم، و این کلمه را به تصرف می گیریم و به همه ی تاریخ ادبیات پیش رو با دیده حقارت نگاه می کنیم. پیش از این باید به سوال های مختلفی جواب بدهم، شعر چیست ؟ چگونه می توانم شعری را تشخیص دهم که واجد ملاک ها و ضد ملاک های تعیین شده و نا شده ی این بیانیه باشد ؟ نظرمم درباره ی شاعران دور و بر چیست ؟ شعر مدرن چیست ؟ چرا از زیبایی شناسی برای ما منسوخ شده است ؟ دلایل حرکتی چنین چیست ؟

برای جواب گفتن به این سوال ها همیشه می گویم : " وقت ندارم ! " سوالهای کلیشه ای و هر سوالی بدون پاسخ از سوی ما باز می گردد و هدف برای ما وجود نخواهد داشت، هر کس می تواند الگو باشد و الگو وجود نخواهد داشت، خطوط مشخص را آدم هایی تعیین می کنند که با ما هستند، واین خطوط نیز فردی ست. هیچ کس تا هنگامی که زنده باشم، نمی تواند به گروه و بیانیه جهت بدهد. متن این بیانیه وهمه چیزهای حاشیه ای و غیر حاشیه ای آن متعلق به تاریخی اند که در آن نوشته شده است، پس قضاوت آیندگان هم مسخره است و هم حماقت بار.

 

امضاء :

مجید یگانه

علی سطوتی قلعه

امیر قاضی پور

محمد رضا اسکندر نژاد ( یاشار)

 

* متن نوشته شده مانیفست شماره ی یک از < مجید یگانه > است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

شعري از john lennon :

 

                                                                                                زن

زن! به سختي مي توانم بيان كنم
احساسات پيچيده ام را و نداشتن فكرم را
جداي از اين ها هميشه وامدار توام
احساسات دروني ام و حس سپاس گزاري ام
به دليل اين كه معناي موفقيت را به من فهماندي


زن ! مي دانم كه مي فهمي
كودك كوچك درون مرد را
لطفن يادت باشه زندگي من در دستان توست
و زن ! مرانزديك قلبت نگه دار
اگر چه فاصله دورمان نمي كند
جداي از همه اين ها ، اين موضوع در ستاره ها نوشته شده

زن ! بگذار توضيح دهم
منظورم هيچ وقت ايجاد غم ودرد در تو نبوده
كه دوستت دارم
اكنون و هميشه
دوستت دارم
حالا و هميشه
دوستت دارم
اكنون و هميشه

                                                                   ترجمه : سينا مقدم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

امیر قاضی پور:

 

(به نازنين نادری)

 

به اسم خودش چه می شود؟

"خواهم بود من خواهم بود"

هرچه می کاریم پوشیده نیست.

 

 "من روزنامه را می برم به کلمات"

علامت به ذهنم نمی رسد .

هفت سال به هفت سال

تجارت آورده اند، چون درگذشت

به اسم خودش ماهی چند بار.حالا سه نفر دیگر.

دستگیرم: گفتن شروع : تکرار می کند

هفت روز به هفت روز

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط دومینو  |