تبليغاتX
نشریه ادبی Domino

نشریه ادبی Domino

(شعر - داستان - مقاله )

                                 دومینو - شماره ی دوم

داستان - الهام ملک پور
درجریان باشید الهام از این داستان خوشش نمیاد/ به درد لج در آوردن که
میخوره ؟؟ - مطهره محمودی
مرا ببخشید که این قدر فشرده ام ( نگاهي به يكي از اشعار امير قاضي پور) - الهام ملك پور
شعر- طاهره ضیغمی
شعر- سينا مقدم
بداهه نویسی - امیر قاضی پور و مجید یگانه
نام دو کتاب کودک ایرانی در فهرست جهانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

 

 

داستانی از: الهام ملک پور

      

       -   آقا کجا می ری؟ با این لباس کهنه و با این قبا

مرد هیچ نگفت تنها به او نگاه کرد که روی پله ها نشسته بود و با انگشتش – انگشت اشاره اش – روی نرده ها خط می کشید؛ شیارهای چوب را لمس می کرد و الیاف چوب دستش را می آزرد.

مرد برگشت و آن تصویر را ترک کرد؛ با لباسهایی به رنگ زیتون و قبایی که تا زیر زانوهایش می رسید .

مرد به راه افتاد و هنوز پونه روی پله ها ایستاده بود؛ دست را سایبان چشم ها کرده بود و به امتداد افق و به مردی که در راه دور می شد خیره نگاه می کرد. خم شد ؛ بند کفشش را بست. موهایش را از جلوی چشم ها پس زد و انگار تازه یاد چیزی افتاده باشد با عجله در را باز کرد و وارد خانه شد.

پشت میز آشپزخانه نشست و در حالی که بوی سوپ شیر را با دو حفره ی بینی اش می مکید؛ دو چشم کشید که توی یک دایره زرد محصور بودند – البته چشم هایی مثل دو گلوله ی سیاه – و دایره ی زرد هم توی خط های سبز تیره زندگی می کرد.

پاهایش را تکان داد و در حالی که سرش را به عقب برده بود تا نقاشی را از فاصله ای دورتر ببیند به مادر گفت :

من یک مرد دیدم . یک مرد که رفت توی راهی که به کنج آباد

می رسه .

مادر گفت:

خوب

و کودک در حالی که توی ذهنش دنبال کلمه ی مناسب می گشت گفت :

ایناهاش؛ این بود .

و مادر خندید و گونه ی کودک را بوسید و گفت:

برو دستاتو بشور ؛ غذا حاضره .

مرد آرام و بی صدا راه می رفت و از توی جیب های بزرگش دانه دانه کشمش برمی داشت، مزه مزه می کرد و اطراف را تماشا می کرد تا اینکه منظره شهر از دور به چشم آمد . او لبخند زد و راه را بازگشت .

در حالی که کشمش هایش را مزه مزه می کرد آسمان پر از ستاره شد . قبایش را از تن درآورد ؛ جایی کنار جاده دراز شد؛ قبایش را تا روی سینه بالا کشید؛ دستها را زیر سر گذاشت و در حالی که به ماه چشم دوخته بود به صداهای شب گوش سپرد .

و اما پونه ساعتی پیش مامان را بوسیده بود و بعد از مسواک دندانهایش کنار داکا – عروسک پشمالوی سبز و محبوبش – خوابیده بود .

پونه پرسید:

روی زمین هر شب چند تا ستاره می افتد ؟

مرد گفت :

توی آسمان ستاره ها خوشبختند – جایشان هم سفت سفت است . چرا باید بیفتند ؟

پونه شستش رامک زد و بعد گفت:

چون من دوست دارم یکیشان را توی اتاقم داشته باشم .

مرد به او نگاه کرد؛ با چشم های شبیه دو گلوله سیاه که می خندیدند و بعد گفت:

تو حالا هم هر چند تا ستاره بخواهی توی اتاقت داری .

پونه گفت :

دروغ می گی

مرد گفت:

کافی ست پرده را کنار بزنی تا ستاره ها را توی اتاقت داشته باشی.

-         خوب اگر پنجره را باز کنم چطور؟

-         آن ها در هر صورت پیش تو هستند .

پونه از جیب های بزرگ مرد کشمش برداشت و دانه دانه خورد و روی گلوله های سیاه دو لکه قرمز کشید .

مرد همیشه وقتی از خواب بیدار می شد یک آرنج را تکیه گاه می کرد به پهلو داراز می کشید و با چشم هایی کاملا باز ، غروب ماه را دنبال می کرد بعد بلند می شد دستهایش را بالای سر می برد و کش می داد تا حالش جا بیاید. قبایش را می پوشید و به راهش ادامه می داد؛  و ادامه می داد تا به انتهای راه می رسید . انتهای انتها خانه یی با یک در از چوب شاه بلوط بود که عصرها دختری با یک عروسک پشمالو جلویش نشسته بود و آواز می خواند.

 آن روز پونه داکا را روی پله ها رها کرد و از پله ها پایین رفت و فریاد

 زد :

هی آقا سلام. با این قبای خوشکل کجا می ری ؟ مرد که در راه بازگشت بود . سرش را برگرداند و بعد آهسته برگشت طرف پونه . دختر جلوتر آمد . مرد خم شد و دستهایش را روی زانوها گذاشت و به چشم های ریز دختر نگاه کرد بعد راست شد کشمشی از جیب قبایش بیرون آورد و در دهان کودک گذاشت . دختر خندید . مرد هم سرش را خاراند و لبخند زد . مرد برگشت و راهش را ادامه داد تا خود را به نزدیکی کنج آباد برساند . پونه همان طور که از پله ها بالا می رفت داکا را از زمین برداشت تا بروند و با هم بازی کنند. پونه رو به چشم های تیله ای عروسک کرد و گفت :

اگر دور سبز تیره آبی باشد خیلی بهتر می شه نه؟

و قبل از اینکه جوابی بشنود با خود گفت :

هنوز خیلی زود است ، خیلی خیلی زود است .

و باز کنار در به بازی مشغول شد .

داکا روی تخت افتاده بود و به نظر می رسید چشم هایش به ستاره ی قطبی خیره مانده است .

پونه روی تخت ایستاده بود و رو به مرد می گفت :

اگر من دزد دریایی بشم خیلی خوب می شه . خیلی

مرد چیزی نگفت

پونه ادامه داد :

اگه دزد دریایی بشم مامانمو می دزدمو می زنم به چاک

-         چرا مامانتو می دزدی ؟

-          تا مامان گرگه اونو نکشه .

-         ...

-         تا اونو نبره برا بچه هاش

-         ...

-         گرگه همه رو می خوره خودش گفت ، تورم می خوره ها

-         حالا چطوری می خوای دزد دریایی بشی ؟

-         با قبای تو

مرد بلند شد ، قبایش را درآورد و روی شانه های پونه انداخت و بعد اطراف تخت پر از آب شد و مرد توی آب فرو رفت .

پونه توی بغل مادر گریه می کرد و مادر سعی داشت او را آرام کند ؛ او با مشت به پشت مادر می زد و می گفت :

همش تقصیر خودته ، اگه تورو مامان گرگه نمی خواست ببره بخوره دوست من غرق نمی شد .

مادر موهای دختر را نوازش کرد و گفت :

من از تو عذر می خوام ولی کی مامان گرگه می خواست منو بخوره ؟

دختر از مادر، خودش را جدا کرد و روبه رویش ایستاد . و در حالی که مشتهایش را گره کرده بود فریاد زد :

اگه گرگ شکمو، مامان بزی رو خورده حتما یه روزم میاد تورو

 می خوره . و بعد به طرف اتاقش دوید ؛ خودش را روی تخت پهن کرد و بعد از کمی گریه کردن به خواب رفت.

مادر آن شب کنار پونه خوابید و چند باری که او از خواب پرید آرامش کرد و خواباند .

صبح پونه به مادر گفت که نگران هیچ چیز نباشد چون او گرگ را زندانی کرده و دوستش هم آن قدر آب خورده تا آب دریا تمام شده و دیگر توی هیچ چیز غرق نمی شود .

مادر خوشحال شد که دخترک آرام و شاد است ؛ او را بوسید و در آغوش فشرد و گفت:

من همیشه پیش ات می مونم ؛ قول می دم عزیزم .

پونه رو به عروسکش گفت :

به دوست من سبز بیشتر میاد

و شروع کرد به کشیدن خط هایی دور دایره ی سبز تیره .

 


 

   درجریان باشید الهام از این داستان خوشش نمیاد/ به درد لج در آوردن که

   میخوره ؟؟

 

برای نوشتن یه داستان خوب باید دستاتو تمیز بشوری! عادتش بود از این حرفها زیاد می گفت و میخندید و گاهی بعد از اینکه دهنش روی آخرین حرف بسته میشد ابروهاشو میبرد بالا و از بالای عینکش نگاه میکرد طوری که مژه های بلندش به ابروهاش میرسید. شاید اون روزا دلش میخواست پنجاه ساله باشه یا اصلا صورتش به لحد چسبیده باشه. شده مرده آدم از آدم خوشکلتر بشه؟ به هر حال به نظر من اون خوشکل بود. فقط به خاطر دغدغه هایی که احساس دلپیچه بهش میدادن همچی فکرهایی از مغزش میگذشت.از پله ها که اومد بالا پاهاش سنگین شد، ایستاد، قلبش بالا و پایین میرفت، گوشاشو تیز کرد، پله اول، دوم ... دستش نرده ها را لمس می کرد، چشمش به موازات تغییر ارتفاع تنگ و گشاد میشد، مردمک نزدیک به لحد تنگه یا گشاد؟اگه این جا بود بهم پس گردنی میزد. از این حرفها بدش می یاد و از فحش.................................... اصلا من این داستانو دوست ندارم دلم نمی خواد شما بفهمین ادامه اش چی شده به نظر من اون احمق بود. مثل سایه می رفت دنبالش و تا من میگفتم گور پدر فلانی پس گردنی رد خور نداشت خوب مرض!! اصلا من اعصابم از دست این احمق خورده نمی خوام بگم چی شده آخرشم اون کم آورد خیلی کم. براش گل خریده بود برای تولدش فقط برای تولد اون حالا گیرم توی اون روز لعنتی چند تا پدرسگ دیگه هم متولد شده بودن اما من به اون اعتماد داشتم تنها فرق ما همینه با گل اومد خونه اولش میخندید بعد لبخند میزد و بعدش دوباره میخندید.

                                                                مطهره ۱۸/مهر/۸۴   

   مطهره محمودی

 


                  

                     مرا ببخشید که این قدر فشرده ام

( نگاهی به یکی از اشعار امیر قاضی پور )

این تا تو روز.

به نام یک روشن

مثل خودم.

این تا تو را نداشت

وقتی که نه پاک می شوم.

نفر اول است مجموع خودم

                                            امیر قاضی پور

 

۱/ به نظر شعر ایدئولوژی زده است و به رغم تمام فرافکنی های نویسنده و نوع خاص نوشتار این مسئله به چشم می آید.

۲/ این شعر با شعریت رویایی-به خصوص در لبریخته ها-در گفتگو است. شاید این تجدید خاطره، بیشتر به خاطر وجود سطر اول و سطر چهارم-که حلقه های بازشونده ی زمانی این شعر هستند-باشد.

۳/ در سطرهای قاضی پور گاهی این اتفاق خوشایند می افتد:

مسافت طی میشود؛ زمان حرکت می کند-بدون توجه به کیفیت زمان و نوع قراردادی اش در متن حاضر _؛انرژی مصرف می شود ولی کاری، بنا به تعریف کلاسیک «کار» در فیزیک انجام نمی شود. ولی دست کم یک چیز کم است و بسیار ضروری به نظر می رسد و آن انرژی پتانسیل و نیز نیروی استاتیک کار است.

«انرژی ایستا» دینامیک کار را بالا می برد بدون اینکه تحرک را افزایش دهد یا در صورت، تجلی پیدا کند و در رگ های شعر جاری می شود.

۴/روایت در شعر قاضی پور در خور توجه است؛ کلیت امر نشان می دهد که روح روایت در این شعر-در نهایت- خطی است ولی روی این خط دایره ای می غلطد که روایت خطی را طی می کند .مثالها را خود بیابید به خصوص ارجاع می دهم به کار (( شاتوت / شکسته ))

تصور کن یک موج در حال حرکت است.

۵/این شعر بسیار معناگرا است اگرچه نوع نگاشت شعر و صورتبندی جمله ها و نیز گزینش واژگان معنا را کمی دور می زند ولی به هر جهت نوشتار پیش رو از معنایی اشباع شده است که به خاطر گستردگی دامنه آن و کم بودن غلظت بطالتش می توان از آن چشم پوشید هر چند من در تقابل با معناگرایی قرار نمی گیرم و براین باورم که هر چیزی، آنجا شایسته است که به چشم می آید.

۶/و در آخر آن قدر که من سیر کاری امیر قاضی پور را پیش چشم داشته ام فکر می کنم ایده های تازه ای را پیش روی خود می بیند و سعی می کند دریابم چه پتانسیل هایی را می توانم در شعرش-از آنچه که دارد و می تواند داشته باشد-رها کند تا شعرش به خود برسد.

مهر ۸۴

الهام ملک پور


 

طاهره ضیغمی :

 یکی دیوانگی ام را درون آب می کوبد

یکی چیزی نمی داند ولی بی تاب می کوبد

خدا از دست می افتد و شاید ماه می بارد

وشاید نطفه ی من را درون خواب می کوبد

کجا را داغ می ریزد! کجا را مست می پاشد!

چرا با پا نمی کوبد؟ چرا با دست می پاشد؟

چرا یک جا نمی ریزد؟ و یک جا کاه می بارد؟

ولی دیوانه می آید هر آن چه هست می پاشد

صدا از خشم می افتد لب دریا نمی رودی

و محکم تر نمی غلطد سرِ بالا نمی رودی

دل من ماه می خواهد و راهی در جنون باشد

تو که در حال خوش رفتی چرا حالا نمی رودی

مرا دیوانه تر خواهم که با تو باز در گردم

و تا حدی جنون خواهم که تا سر حد ِ خر گردم

چرا یک جا نمی ریزد؟ نمی خواهم خدا باشم

ولی دیوانه می آیم نه می مانم نه برگردم


 

سينا مقدم :


در پنج شنبه اي ديگر مي گويد : در سرم پيچيد
خواستم پنجره را از سر بيرون كنم
و جاي روزي را با جمعيتي گره كرده
گر چه هيچ گاه به پاهاي عنكبوتي ست زبان بسته
در آنچه براي چرخشي داشت
تنها گذاشته. كدام يكي به قالبش تا زير يكپا خالي.
در ميان طرحي كه هيچ كس در اين ميان طبقه شوق را دو برابر
نمي كرد.


  بداهه نویسی امیر قاضی پور و مجید یگانه

 

تن پارچه     های        بیدزدگی

عموما پیلاطس

                 وآخرین سنگ

کانتینرهای عمومی با پیلاطس

دعوتی کاوه شیرین

- جانی سردم شد

بار سیستم های عمومی

سگ های زیر دو بار خصوصی

از جانبیت صدا/ سگ ها

باره های دو/ پیلاطس

از کفه های زن و مردی

تن واحد نمی شود

 

 پارچه های شانه زدنی /درزدنی/ کورستان/ پیلاطس

زندگی در دوبار مومیخ

وهای       بار سه

تن ها     پسر بچه

تن ها   سیم ساز

تن واحد دارد.

مومیخ تن پیلاطس / واحد

روبروی    سینه ی زدن      سگ ها

بیابان، روبروی نارفتنی صدا

 

 از غذا هم بر بر بدنش

یک دسته مومیخ سینه چاک

طعم غذا در نبودن غذا

مثل سگ در روح صدا

روی کناریت کانتینرها/ پیلاطس

 

 زهر دست اتاق بغلی

خودش را رسانده بود

تن       بس      سلاسه

روی نعش من بالش ها

رد می شوم

 

 کنسرو ستون ها در کفش ها

اعتماد با چهار لوله بخاری

بچه های میله گردها

مثلث های موسیقی

 

 به علاوه

شرق بند مدار ایرانی

وصال در کفش

پیدا      علاوه     میله گرد

دهانها بسته/ موسیقی سمفونی

گرفته شدن در میله گرد

انجماد حرکت های کنسرو

های چهارمین لوله ی بخار

اتوبار کفش ها

از با گرفتن آذرخش

تن میله های کفش های آزرم

کنسروهای دستهای بخاری

بار اضافه به آزرم می خورد

تن های    لای      مقطع

تن هایی

دو / باره مصرف های عمومی

قدرت به اضافه ی سطرها

سطرها بر قلعه

علی سطوتی قلعه

ناصر خسرو /داروها اضافه

 

 حبیب های بدر رفته ازما

کنسرو چراغ ها

رهبری انجماد

تاریخ - تشکیک - مادر            احمدی پگاه

تن های چراغ های بدری

رفته از انجماد      لای           تن های         خدا

قاسم حبیب جان

سربند کفش ها

بر بند لا مکان لا      شا         یی

سر نرفته از شلوارها/ آزرم

ودر سمفونی مردگان/ کفش ها

 

 بره تکرار می کند

مفتون جای کفش ها

بندنرفته از زن

مداراوقاف تن می دهد

کنسروهای تن های میله های آزرم

زن را می کشد

برادری کنk

مرا از چنگ کم می شود 


                       نام دو کتاب کودک ایرانی در فهرست جهانی

دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان، دو اثر ایرانی حسی-لمسی را در زمینه کتابهای ویژه کودکان نابینا، با عنوان مجموعه تو که ماه بلند آسمونی اثر فریبا کیهانی و داستان عامیانه کدو قل قله زن با تصویرگری کوکب طاهباز در فهرست۴۰ اثر برجسته جهان در سال ۲۰۰۵ ثبت کرد.

مرکز اسناد و کتاب برای کودکان و نوجوانان معلول، در سال ۱۹۸۵ در اسلو نروژ تاسیس شد.

۸۴/۷/۲۲


وشماره های قبل :

   دومینو - شماره ی اول

  دومینو - شماره ی بدون شماره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط دومینو  | 

 

 دومینو - شماره ی اول

 

آسيا - داستان <امير قاضي پور >                          

نگاهي گذرا به جهان داستاني نويسندگان آمريكايي ( چيور و كارور ) - <حسين محمدي >

بي خوابي - شعر< محمد مختاري >

خواندن شعري از < رضا براهني >

به سرعت / به جز كودكي ... - شعر< ليلا روبين>

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

                        

                       آسيا

خنديدم : "ما تا فكر كنيم كسي به ما حمله كرده است به خودمان حمله مي كنيم. "

گفتم : نگاه كن، دلم دارد...مردي وارد مي شود.دستهايش قفل است. او با من روبرو مي شود. از زبان ماها مي گويد. خودم را معرفي مي كنم. فكرش خواننده اي است از سال ها قبل. مي خواهم در اين جا حرفي بزنم. بلافاصله مرد از صندلي بلند مي شود و نقدي برايش مي نويسد. حتمن خوشم مي آيد. همه چيز را مي خواهم تغيير دهم. لباس خانم دكتر ، وقتي به دكترها حمله مي كنند : " به خاطر مرگ "، با چند سرفه پياپي " : " متاسفم " .

تازه واردها وقتي به بيمارستان مي آيند، تو دل تاريكي - از دنياي ذهني خود چيزهايي مي سازند ، خيلي تنها هستند. فكر مي كنند كسي كه كوچك است - پدر و مادر ندارد.

زيادي روي افكارشان ... هر كسي مي آيد تو ،فكر مي كند. آن هم براي خودش. داخل كه شدم، خبرنگاران را راه ندهم.

" هر بيمارستان فكر مي كند با دوستش آمده است مسافرت. " و چون " الكلي "، بايد آروم- حس كني... هااااآ! كني. و من وقتي رفتم تو، درباره ات حرف مي زنم.

تنها وقتي كه يك مسافر مي نشيند روي تخت، مثل اونهايي كه جز تصورات من هستند. چشمت كه به مرگ و زندگي كه مي افته، چند زبان هم كه بلد باشي ، نمي تواني راه بروي.

 ***

 هنوز نيامدن. بايد تماس بگيرن. ديگر نمي توانند طاقت بياورند. قسمتي كه روبرويت مي نشيند، چهره اش را بايد بخواني.

گفتم : " خانم ! ها ! كن. دهنتو باز كن! لوزه هايت چقدر بزرگند. بايد عمل شن. "

از زبان ما، يك پرش مي تواند تمام صحنه ها را پاك كند. ماشيني كه سوار مي شوي و درش را كاملن مي بندي ، حالا بيمارستان را - تاريك و روشن - نمي تواني درش را ببندي. من بايد دستهاي تو را بگيرم. حتا بغلت كنم. خلاصه هر كاري كه از دستم بر مي آد، برايت انجام دهم .آن هم براي زندگي كردن، كه آدم پر از باد است. وقتي بلند مي شود : " تو هنوز داغ هستي " .

مي توانم فكر كنم روشنفكرانه فكر نمي كني. ماشيني كه به تو زده است ناگهان وارد مي شود. به تو مي زند.

بابازگشتم به خانه، نتوانستم تاب بياورم. شدم جزئي از تصوير چشمت كه دارم مي بينم.

                                                                         امير قاضي پور

                                                                                                                                


 

(( بيان ماهيت اين زوال از اساس هنري سرچشمه مي گيرد كه اصل آن، برگرد و دوباره ببين است ))

 

 نگاهي گذرا به جهان داستاني نويسندگان آمريكايي ( چيور و كارور )

 

ا- شخصيت     ۲- فضاي شكل گيري داستان

شخصيت ها در داستان هاي چيور در سادگي محض شكل مي گيرند. شما با دو ياسه جمله كليات ذهني اي از شخصيت ها برايتان نمايان مي شود. كلياتي كه نويسنده مي خواهد بر شما به ظاهر برملا نمايد چندان پيچيده نيست. و شما با همين كلمات به ظاهر ساده به نمايان سازي هرچه بيشتر هزارتوهاي ناپيدا و درك داستان پيش مي رويد.

اين كليات همچون توهم بورژوازي سبب مي گردد كه شما فكر نماييد كه همه چيز را در مورد اشخاص مي دانيد، چرا كه توضيحات كوتاه نويسنده به ظاهر شما را به همه چيز آگاه مي نمايد. شما با در دست داشتن شاه كليد فكر مي كنيد همه چيز را مي دانيد و مي خواهيد با اين دانايي نيم بند هر دري را به روي خود بگشاييد غافل از اين كه شاه كليد براي هر قفلي كاربرد ندارد. اين توهمي است كه شاه كليد براي شما ايجاد مي نمايد. اين كلي گويي هاي نويسنده ، تنها در طي طريق شما در داستان را سخت تر مي نمايد و سبب تشويش ذهني شما مي گردد.

پس شما در مي يابيد كه به ظاهر با شخصيت هاي بسيار ساده روبرو هستند اما اين نمود بيروني رفتار است كه سادگي را القا مي نماياند ولي در كندي كنش و پشت نقاب رفتار ساده ي اين افراد پيچيدگي نهان است كه شايد از هويت آمريكايي اين افراد نشات مي گيرد.

شما در ورود به داستان با دنياي كل هاي نامرئي روبرو هستيد كه به ادعاي خودشان همه چيزرا مي دانند و براي روشنگري آمده اند ولي در پايان در مي يابيد كه داناي كل نيز خود باشما در طول اين مسيرهمراه بوده كه دريابد پس_ پشت هر كنشي چه چيز نهفته است. در واقع داناي كل در پايان داستان داناي كل مي شود، همچون شما.

يك از دلايلي كه شما در بازي نويسنده همراه مي گرديد نوع تكنيكي است كه چيور( و هم كارور ) براي شخصيت سازي و خلق فضاي داستاني به كار مي برند.

اين تكنيك يا متن وجه اشتراك شما خواننده با افراد داستان است. شما در جاي جاي داستان با اشخاصي روبرو هستيد كه در طول روز با آنها زندگي مي كنيد. اشخاصي كه داراي هيچ ويژگي خاصي نيستند كه خود را با ديگران اطراف شما متمايز نمايد.

در واقع شما با يك رويكرد رواني همزاد پنداري با راوي همراه مي گرديد.

اين جا است كه نويسنده اولين ضربه ي تكنيكي خود را مي زند و آن همين غرق شدن شما در كنش افراد و ساختار اشخاص است. شما چنان در اين بازي حل مي گرديد كه از دريافت معناي ( sub mining ) داستان عاجز مي گرديد. چرا كه ذهن شما در روند مبتذل درگير شده و نمودار خطي براي خود ترسيم نموده است (( نموداري كه از من _شما آغاز مي شود و به من _ بيروني اشخاص داستان ادامه / پايان مي يابد .)) - شما در نمي يابيد كه كنش اشخاص مختص به خود و وابسته به حالات دروني ذاتي و درون وجودي آنها است و شما در تمامي مسير داستان سعي داريد كه ارتباط ي در سطح با اشخاص و حالات آنها برقرار نماييد - شما بايد در حالتي بيروني و با درك وجود _ وجودي خود و فهم هسته ي وجودي اشخاص كه مختص خود داستان است و بس به يافت( اگزيست كاركتر ها ) نائل آييد. با اين كار اگر (being ) براي داستان قائل باشيد! او خود به شما رخ مي نماياند.

اين نوع نگارش ۲ امتياز دارد.

۱- ظاهري ساده و فريبنده دارد ولي سخت خوان است ۲- داراي عمق و چند جانبگي است.

۱- ظاهر ساده : همانطور كه گفته شد، شخصيت ها داراي ويژگي خاصي نيستند كه آنها را از ميان توده ي مردم يافته - بدون هيچ شرط گذاري پيشيني نه از شيطانند و نه فرشته سان -

اين مردمي بودن سبب مي گردد كه در ميان سطور كتاب باقي نمانند. شما را به درون متن خوانده و خويش را به بيرون فرا بخوانند. همين است كه سبب همزاد پنداري مي گردد. آنها مرز نمي شناسند،مرز نوشتاري را مي شكنند و همچون كلام شفاهي خود را به متن زندگي روزمره و هر روزه ي خواننده مي كشانند. بدون هيچ شكست ملموس فضايي - اين انتقال و تسريع بخشيدن خود بر عرصه ي وجودي چنان ظريف انجام مي پذيرد كه خواننده را اعجاز مي نمايد.

واقعيت من_ شما در جلوي چشمان شما به حال رقص به نمايش در مي يابد و آن را دست نايافتني مي نماياند.

۲- اين فضاسازي سبب مي گردد شما با تعداد آرا و تفاسير از متن ( زندگي روزمره ) و كنش دروني آن روبرو گرديد. چرا كه واژگان داراي معناي مسلط نبوده چرا كه دليل وجودي و آفرينشي اين واژگان نيز در فضاي عادي شكل نيافته است.

پي بردن به اين فضا علامت آن است كه شما گول بازي نويسنده را نخورده ايد. بازي نويسنده همان زايش رخدادي است . زايش رخدادي كه شما را چنان درگير كلاف سردرگم روزمره زدگي مي نماياند كه اميد رهايي از آن نيست. شما در حالتي مداوم به اشتراك يابي زندگي خود و داستان دست مي زنيد كه اين همان بازي خوردن از نويسنده است. اين را نه ي شهواني كه شما را به سويي مي راند تا آني از داستان را با داستان واقعي زندگي خويش پيوند زنيد.

اين همان تله ي شهواني داستان هاي چيور و كارور است.

فضاي شكل گيري داستان نيز از همين ويژگي هاي شخصيت ها تاثير مي گيرد.

فضايي اغواكننده كه با ظاهري آراسته ، شيك و آراسته و در امنيت كامل ترسيم مي شود. فضايي كه از محيط امن و بهشت گونه ي آمريكايي نشات مي گيرد. شرايط خاصي كه از هر از هر شي اظطراب زدايي مي كند. همه چيز خوب پيش مي رود. انسان ها در اين محيط امن و شيك ازدواج مي كنند، بچه به دنيا مى آورند وبچه ها هم در نمودي بيروني در همين رفاه شروع به باليدن مي نمايند.همه چيز خوب به پيش مي رود. رخداد واقعي رخ مي نمايد. نويسنده بسيار ريز و پيش افتاده به آن اشاره مي كند - يك دفعه همه چيز به هم مي ريزد.

در اتباط زناشويي خللي ايجاد مي شود. در عشق نفر سومي نمايان مي شود. عشقي كه معناي مسلط آن هميشه دو نفر بوده است. نفر سومي ( نام هم ندارد عاشق و معشوق و ؟ ) كه نمادي از بعد سوم است همه چيز را تخريب مي نمايد ( نگاه كنيد : فلسفه ي مرلو پونتي) افق ديد شما ( پرسپكتيو ) را گسترش مي دهد ولي آن را تنگ هم مي نمايد.

شما همه چيز را مي بينيد ولي هيچ چيز را نمي بينيد. لايه هاي ناديدني گذشته براي شما نمايان مي شود ولي شما از ديدن آن اكراه داريد. نفر سوم در عشق دو نفره سبب مي گردد عشاق دريابند كه سالها همديگررا دوست داشته، به همه چيز هم آگاه بودند. ولي در لحظه اي ( باحضور نفر سوم ) درمي يابند كه يك چيز را نمي دانستند. همان نادانسته باعث گسست ميشود - مخرب مي شود. شخص را به استيصال رسانده و همه چيز را متلاشي شده در مي يابد.

(( نويسنده عنصر شكاف را به عرصه ي نمادين ، روي سطح داستان مي كشاند. ))

                                                        حسین محمدی


                                           بی خوابی *

                                         

چه فرق می کرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی ؟

اگر که رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانه

تشنج پوستم را که می شنوم سوزن سوزن که می شود کف پا

علامت این است که چیزی خراب می شود

دمی که یک کلمه هم زیادی است

درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار

                               سایه دستی که می پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد

چقدر باید در این دومتر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند ؟

چه تازیانه کف پا خورده باشد

چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی

قرار جایش را می سپارد و بی قراری

که وقت و بی وقت                   سایه به سایه            رگ به رگ دنبالت کرده است تا این خواب

تظاهرات تورم را طی می کنم در گذر دلالان

سر چهار راه صدایی درشت می پرسد :

 

                                ویدئو مخرب تر است یا بمب اتم ؟

مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند

صدای زنگ فلز در دندان های طلا

و خارش کپک در لاله های گوش

نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است

و فکر سیب و زمین در سیصد سالگی جاذبه

و کودکان چند هزار ساله که انگار

برای اولین بار هستی را در وان حمام سبک تر یافته اند.

 

نه سینما و نه مهمانی در تاریخ

هجوم کاشفانی با تاخیر حضور

هزار کس می آیند و هزارکس می روند

و هیچ کس هیچ کس را به خاطر نمی آورد

صدا همان که می شنوی نیست

سگ از سکوت به وجد می آید

ودزد بر سر بام بلند سماع می کند با ماه

زبان عزیزتر است اکنون یا دهان ؟

که سنگ راه دهان را هزار بار تمرین کرده است

صدا که می شکند        حرف که چرک می کند                جمله ها که نقطه چین

                                                    می شوند            پیری یا بچه ای که خود را می کشد

                                                                              تازه معنا روشن می شود

سگی که می افتد در نمکزار و این نمک که خود افتاده است

خلاف رای اولوالالباب نیست

که ماه رنگ عوض کرده باشند یا شب مثل آزادی زنگ زند

اگر لاله زرد باشد یا سیاه

                                                   استعاره خون

                                                                               به مضحکه خواهد انجامید

گچ سفید جای سرت را نشان می دهد

که چند سالی انگار در این جا می نشسته ای

و رد انکارت افتاده است بر دیوار

یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت

گزاره ای اصلا نا تمام

وتازه این بیتابی

                                             که هیچ چیز آرامش نمی کند

در التهاب درهایی که باز می شوند

کتاب هایی که باز می شوند

و دست هایی که بسته می شوند

و دست هایی که سنگ ها را می پرانند

وسارهایی که از درخت ها می پرند

درخت هایی که دار می شوند          دندان هایی که کج می شوند            زبان هایی که

                                                                                             لالمانی می گیرند

صدای گنگ و چشم انداز گنگ و خواب گنگ

و همهممه که می انبوهد        می ترکد         رویا که تکه تکه می پراکند

                                                                        دانشگاهی که حل می شود در زندانی و

                                                                                     چشم اندازی که از هم می پاشد

                                                                           خوابی که می شکند در چشم و چشم

که میخ می شود در نقطه ای                   و نقطه ای که می ماند منگ            در گوشه ای

                                                                                                           از کاسه سر

که همچنان غلت می خورد        غلت می خورد                     غلت می خورد...

                                                                

                                                                              محمد مختاری

 

* شعر چاپ نشده ای از مجموعه شعر " وزن دنیا "- که تنها در فصلنامه ی " نگاه سبز "

و روزنامه ی "عصر آزادگان "چاپ شده است.


خواندن شعري از < رضا براهني >

آيا تو حاضري كه ني بزني؟         دريا گرفته زير زمينم را

ودر كنار در اين جا كه ايستاده اي آيا باز از كجاي من به سياهي كه مي روي؟

آن چشم ها كنار در افسرده چون مس سر چشمه { تشبيه بي شباهت}

ني تا سينه آمده بالا          بفرما!

گفتي: افسرده چون مس سر چشمه !

لب هاي من نمي رسد آن جا تا سينه ام

بفرما! اين ني        تا حلق خود بزن

و چشم هايت را بالا بگير    پلك ها را بخوابان             آهان       بزن

اين گونه اتصال سفاين در آسمان زمان با هم

ورنگ هاي ني ام ماهواره ها           بفرما!

دريا گرفته زير زمينم را

تا سينه آمده بالا        تا حلق خود بزن

و كور و ناشناس بزن !

 

                                  

                                           ني به زن

شخص اول : " آيا تو حاضري كه ني بزني ؟ "

اين عبارت چيزي را نمي گويد. بر بخشي از دنياي ذهني ما، كه مدت هاست كار نمي كند...آيا براي كسي كه نمي داند " ني " چيست، بايد تعريف كرد ؟

بايد در مورد " ني " بگويم : " بفرما! اين ني ". يعني آن اسمي كه در بازار " ني " نام دارد را خودت بزن! در حالي كه چيزهايي ديگر از نوسان اين " ني " نمودار است.

چگونه بزن :

" چشم هايت را بالا بگير/ پلك ها را بخوابان/ آهان / بزن "

مي توان چيزهايي را متصور شد. اين " ني كردن " شعر مي تواند با سينه و حلق و انتشار رنگ ها دوام يابد ... اما نه! حتا " كور و ناشناس " هم بايد زد ! تمام رنگ ها و نمودارها به يك اندازه سهيم نيستند. ( بايد ني را با چشمان بسته هم زد)

پرسش اين است : چگونه مي توانم " ني زدن " را توصيف كنم؟ از نظرتو، " ني تا سينه آمده بالا " ، " رنگ هاي ني ام ماهواره ها " - اين حرف ها مي تواند با يك تحقيق ، معلوم شود.

در اين " ني " چندين رنگ و نمودار داريم.

اين " ني " زدن را به هيچ كس نمي توانم ياد دهم. اما به نظر مي رسد بعضي مي خواهند آن را " ني زدن " بنامند.

                                  امیر قاضی پور


 

لیلا روبین :

 

به سرعت

به جز كودكي

همه چيز در زمان رفته است

وهر چيز كه ديده مي شود ،

به خاطر دارند كه در خود

يا باز است

كه روزها

يك سطر ، صدايي

تشديد مي كند


 

و شماره ی قبل  :

               دومینو - شماره ی بدون شماره

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

 

                      

               دومینو - شماره ی بدون شماره

 

 همین لینک بالا یا پست مطلب قبلی    

 با مطالبی از حسین محمدی - الهام ملک پور - امیر قاضی پور - مجید یگانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 5:53 قبل از ظهر  توسط دومینو  | 

 

 

  نقد بر مانيفست شماره ي يك شعر

حسین محمدی متن نوشته كه گمان مي رود داراي بعدي واقعي باشد، خواننده را بر ساختن متن نانوشته فرا مي خواند. ( ايزر 1974 )
مانيفست از جايي سخن مي آغازد كه در آن دوره ي تاريخي نيز نبود ( سخن قابيل ) - همچون كلام الهي كه اعلام مي دارد در آغاز هيچ نبود جز كلام.
در هر دو ارجاع روايي، گويي كلام يا سخن ( نام گذاري ها ) است كه مي آفريند. حقيقت ناتوراليستي و ارجاعي به اشيا نيز نمود مي يابند. هست مي يابند.
نگارندگان متن مانيفست اين وضعيت را مي گيرند و به عرصه ي ادبيات مي كشانند. براي انكار آنچه كه وجود آن توسط مخاطب مسلم و حتمي فرض گشته است. در آن روايات كلام مي آفريد، ولي حال همين كلام به ضد خود واداشته مي شود تا انكار نمايد.
متن مانيفست - در خود است و براي خود - زبان خويش را از درون پي مي افكند و به بيرون پرتاب مي كند با شتاب خشن يك منجنيق.
اينان انقلاب را از زبان جهاني مانيفست نويسي مي آغازند. چرا كه تا پيش از اين متن و زبان مانيفست مشخص بوده است. زبان مانيفست، جهان بيرون را به درون متن مي كشيد. هدف در مورد چيزي سخن گفتن  در بيرون است و بس . ولي زبان مانيفست شعر (متن فوق) تفاوت دارد با آنچه گفته شد. متن، زبان خويش را درون متن پي مي افكند. سوژه از بيرون تغذيه نمي شود. بلكه از درون خويش، خود را تغذيه مي نمايد تا به پايان برسد و دوباره ساخته شود.
كليت زبان شناختي معاصر ( واقعيت ) را به چالش مي كشد. كليت را مي گويد ولي آن كل موجود( نگاه كنيد : كليات بديهي - آلن باديو )
نه آن كلياتي كه حضور خويش را مديون جزئيات باشد. خود كليت حادثه ساز مي شود. زبان فارسي را به كار مي گيرد همچون ابزار نه به خاطر ارزش خاص كه به زبان فارسي ارجاع مي دهند( همچون ارزش تاريخي و باستاني و ... ) بلكه تنها زبان ارتباطي موجود و خاص متن. فارسي را به كار مي برند تا پارول ، زبان ( لانگ) را تبيين نمايد. همچون يك ذهن خيال پرداز باستاني( ناموجود) كه آركه تيپ هاي آينده را ( موجود را) رقم مي زند. از ناموجود ، وجود را مي آفريند. شكست رئاليته ي موجود با خشونت. خشونت موجود در زبان متن به خاطر همين تنش و درد زايش وجود از ناموجود است.
متن مانيفست به ما مي گويد نيما ، پدر سالاري موجود در بوطيقاي شعر را شكست. نگارندگان متن نيز خواهان شكستن ، شكستني نيما هستند. جريان ي براي شكستن نيمايي در ادبيات معاصر ، نه به قصد ارتجاع . بلكه براي شكستن ارتجاع نيمايي جلوگيري از ساختار شدن زبان شعر نيمايي نه به سبب بازگشت به قبل از نيما بلكه براي جلوتر رفتن از معاصر.
اين انقلاب دروني همزمان و مداوم است كه انقلاب را به حضور فرا مي خواند. انقلاب در لحظه نيست بلكه انقلاب از جنس دريدايي در جاي جاي متن مانيفست به چشم مي خورد. سفري به درون زبان دريدايي كه نه به سبب تفريح بلكه اسكان در آن جهت احيا ي سفري دوباره است به پيش. اين عصيان حتا متن خويش را در مي نوردد و خواهان آن است كه مخاطب حتا به اين مانيفست نيز اتكا نكند و از آن فراتر رود. حركت بر روي لبه ي تيغ براي مخاطب از پايان، آغاز مي شود .
خواننده ظاهر بين و قيل و قال ي كه در دنياي مقال به سر مي برد در ظاهر الامر نگارندگان را متهم به تخريب سنت ( حافظ ، مدرنيسم نيما و براهني ) مي نمايد.
ولي در عمق، گويي با نام بردن اين افراد (حافظ ، نيما و براهني ) برارزش كار آنها و دوران ساز بودن آنها تاكيدي دوباره مي كنند ولي نه به قصد ستايش و بت سازي بلكه كلام نيمايي و براهني را براي خود آنها به كار بردن است. گويي از دريچه ي چشم براهني كه در دوره اي كه به توللي ها و نادرپور ها نظري مي افكند حال با همان نگاه به خود براهني و براهني ها نظر افكندن :
هدف از نام بردن از نيما و براهني در متن نه براي تمسخر آنها بلكه براي يادآوري آنهاست نه شخصيت وجودي آنها در شكل معاصر  بلكه ارزش كار آنها كه مي تواند براي هر كس رخ بنماياند و آن ارزش است. ساخت شكني از زبان