شماره ی چهار
الهام ملک پور
وقتي گل مي زنم مي خواهم حلقه ام را ببوسم
همه هورا مي كشند
كر كننده است
و من دل م مي خواهد به نبض هاي رگ م دست بكشم
جلوي من را بگيريد
بايد از كنار هر دروازه بگذرم
توپ مي خورد
گل نمي شود
ولي همه هورا مي كشند
.
اين حساب انگشت هاست
در كنار من است هر ديوار يخي
سست مي شود . . . . ولي فرو نمي افتد
باز هم شروع كنم
همه هستند
اين عكس ديگري ست
پدرم از پله نمي افتد . . . . . . . باباي من
اين كار كوچك است
بايد ثابت شده باشد در هر گوشه از دورگه هاي سفيد و بنفش
همه مي خندند
صورت م باز مي ماند
چيزي فرو نرفته است
دوست م به سر نمي رسد تا يك پا در ميان بگذارم
جاده ي هرات
چرخ هاي جاده رو نبايد صدا بدهند
او اما خودش است
تماس نگيريد
من مي توانم خودم باشم ولي او
برج است كه بالا مي آيد
بايد خودش باشد
صداي هر چرخ را مي دزدم تا نشان م ندهد
صورت م
اسكاتلند كشوري ست كه در آن بلوز سبز و سفيد به من مي آيد
كشور من
نمي دانم كشور من به چه فكر مي كند
مي خوابد
بايد بخوايد
اين طور مي شود . . . . . . و پله ها را مي روم . . . .
همه هستند
گل مي زنم به دروازه ي حريف
ولي يك نفر بس است
نفر به سمت زمين مي دود
شايسته است از تمام نگاه ها برگردم بيفتم پايين
سرم را بدزدم
بگذارم زير سرم
درد مي كند
هر استخوان كه دارد آرام مي گيرد
استخوان هر شيوه ي مصنوع
نفر فرياد مي زند
- هِي!
- با من است آن كه مي دود؟
با من است آن كه فرياد مي زند؟
- هِي!
دارد براي توپ ها داوري مي فرستد
تف مي اندازم روي چمن و از نفر مي خواهم كه با هم شام بخوريم
شير مي خوريم
برج ها را به پدرم تقديم مي كنم
چرخ هاي بي صدا را به پدرم تقديم مي كنم
و مي روم شير بخورم
لباس دو رنگ م را بپوشم
و كشورم سرد است
عضلات م از من عبور مي كنند
قيافه ام آشناست
مردم م به من مي گويند مادر خرس
هورا مي كشند
و رگ هايم تير مي كشد
كر كننده است