چی شد آخرش؟ من نفهمیدم، نتونستم بدونم آخرش این زن چه کرد؟ فقط، منتظر بود و همیشه بدترین حالت ممکن برایش همین بود؛ آماده و منتظر که وقت کش بیاید. آخرین بار کی دیدمش؟ توی آن رستوران مرد سرش را چرخاند به طرف او که ایستاده بود و چشم می دواند و رگ زیر چشمش می پرید مرد عطسه بلندی کرد و او چرخید
- منتظر کسی هستید خانم؟ با من غذا می خورید؟
نه این آخرین باری نبود که می دیدمش آخرین بار همان موقعی بود که مرد به او خیره شده بود به لبهای آرام زن به خنده ایی که گوشه لبش می درخشید مثل الماس. مطمئنم که این خنده را دیدم و لذت بخش بود نگاه به این خنده. که مرد گفت:
- من شما را توی خوابم دیده بودم. و حالا دیدن شما این جا واقعن شوکه ام کرده البته شما واقعن زن زیبایی هستید درست همونی که توی خواب دیدم. زن قهوه اش را می خورد و برق نوک دندانهایش چشم مرد را می زد. بعد، چی شد، نمی دانم. زن بزرگی دست مرد را حس کرد و خندید این آخرین باری نبود که همدیگر را می بایست ببینند. یادم می آید بزرگی دست مرد و سفیدی آن زن را کمی همان جا نگه داشت که رفتنش را ببیند از پشت خوش تیپ بود شاید. چه می دانم اما آخرین بار روی کاناپه دیدمش با یک لباس خوش رنگ صورتی بود و موهای خشک شده پف کرده بازوهاش اون زیر بودند بازوهایی که توی آستین های کوتاه و تنگ لباسش به چشم می آمدند توی راه پله صدای قهقهه شنید ته دلش خالی شد بلند شد موهاش ریختند پشت سرش خودش را به چشمی رساند نگاه کرد زن و شوهر همسایه بودند رفتند نفس کشید رگ زیر چشمش پرید با انگشت فشارش داد. موسیقی بود توی خانه یا نبود یادم نیست. برگشت نشست به ساعت نگاه نکرد مطمئنم.
با موهایش بازی کرد نرم بودند و نم دو ساعت پیششان رفته بود صدای ایفون بند دلش را پاره کرد چرخید موهایش رقصیدند قبل اینکه از چشمی نگاه کند لبخند گوشه لبش یک مرتبه به طرز دیوانه کننده ای ظاهر شد. نگاه کرد. برگشت به در تکیه داد قهوه ایی در با موهاش متفاوت بود. خوب یادمه رگ زیر چشمش تند تند پرید کلید روی در چرخید
- تویی! کی برگشتی؟
- سلام چه خوشکل شدی
- زود برگشتی
زن مکثی کرد یاد خواب اون مرد افتاده بود بعد گفت:
- ولی خوابت دیدم با خودم گفتم امروز حتمن میایی
این آخرین بار نبود که من دیدمش یادمه چون شوک زده شده بودم نفهمیدم لبخند کی پرید از گوشه اون لبها.
در بسته شد. برق نگاه مرد می خواست زن را در جا خشک کند گفتم می کشه اونو. لبخند می زد مرد ولی بد بود خنده اش. اونو کشوند روی کاناپه زن نشسته بود و سر مرد توی بغلش بود بوی عرقش قاطی بود با عطر زن. رگ زیر چشمش چقدر تند می پرید سرشو فشار داد روی سینه زن زن چیزی نمی گفت به ساعت نگاه کرد این بار مرد سرشو محکم تر فشار داد کمر زن توی مبل فرو رفت و تکان خورد مرد از بالای ابروهای پرپشتش به زن نگاه کرد و خندید یعنی اون رگ زیر چشم اونو نمی دید که چه تند تند می پرید من که دیدم.
دوباره به ساعت نگاه کرد صدای زنگ آیفون زن را از جا کند دولاشد و لباسش چسبید به صورت مرد. مرد تکان خورد
- یعنی کیه این موقع شب؟
دست سیاه مرد زن را به جای اولش هل داد
- ولش کن درو باز نمی کنیم
یادم آمد آخرین بار همین جا بود که دیدمش که رگ زیر چشمش می پرید
