به نفرین بیخوابی کلاغها پدرم دچارم کرد خیلی سال پیش که بینندهی سقفهایم کند. پیش از آنکه مثل آیدای تجریدی لخت به دنیا بیایم و همهی داستانهایم را از ترس به کلاغها تقدیم کنم.
وقتی از مردی که روزنامه بخواند یا از زنی که سیگار بکشد بپرسم کدام پنجشنبهی این ماه برای قرار گذاشتن با دختری لاغراندام جمعهی عاشقانهتری دارد، میدانم تو داری موهای فر قهوهایت را در آینهی توالت ساختمان دانشکده شانه میکنی. موهای لخت سیاهت را سفت میبندی و در هر حال که باشم معرفی میشوی. من آیدای تجریدی بیست و سه سال است که هر شب در این تختخواب به دنیا میآیم و در سقفهایی که بلدم دنبال ردپایی میگردم که گم شده باشد اما پیدایش نمیکنم. بخواب آیدای تجریدی بخواب را با صدای بلند میگویم که یادم نرود بیدارم و باید تا صبح قصهای در سقفها پیدا کنم و بنویسم تا به کلاغها نشان دهم بیدار بودهام. بیخوابیهای من زیر سقفهایی که دیدهام از نیمهشبی داغ و مصیبتبار شروع شد که مادرم عاشق پاکباختهاش ایژدر مرده را به خواب دید. این را بارها از زبان بومی و منسوخ این تختخواب دونفره شنیدهام. پدر برای آنکه از بغض درش بیاورد روی همین تختخواب طوری قار کشید که کلاغها باورشان شد و از پنجره به زن و مردی چشم دوختند که تا صبح لخت به تن هم زدند و عرق کردند. زن طوری ناله کرده و مرد طوری قار کشیده بود که نیمی از کلاغها در حال مرده و نیمی دیوانه سر به بیابان گذاشته بودند. آنها که مردند سوختند، آنها که دیوانه شدند بیخوابی را هر شب مثل قرصهای ضدافسردگی آیدای تجریدی به من یادآوری کردند.
قابلهی پیری که مرا از تن مادرم بیرون کشید قبل از مرگ به جهنم رفت. نمیخواستم بیرون بیایم و به هر چیزی چنگ زدم اما او پنجههایی قوی داشت. به مادرم گفته بودم بگذارد تا این داستانها را ننوشتهام در تنش بمانم. نگذاشت، حتی وقتی آنقدر در تنش گریه کردم که نزدیک بود در اشکهایم غرق شوم. موهایش را چنگ زد و به خدا قسم خورد که نمیتواند. حالا میدانم آیدای تجریدی میتواند. نه به موهای کوتاه پسرانهاش چنگ میزند نه به خدا قسم میخورد.
آیدای تجریدی دانشجوی سال آخر مهندسی صنایع دانشگاه علم و صنعت بود که دست راستش عاشقم شد اما چپدست بود. هر روز از میدان رسالت تا جلوی در اصلی دانشگاه را با سیگار و پریشانی پیاده رفتم که ببینمش اما هربار کلاغی با شرمساری چشمهایم را درآورد و من تنها صدایش را میشنیدم که با یک کیف برزنتی از کنارم میگذشت و ساکت بود. تا آنکه در آغوش فاحشهی پیری که نیمههای شب تشنج کرد و در هذیانهای او بود که اسم تو را شنیدم به گریه افتادم. خواستم بیدارش کنم نگذاشت. گفت دارم خواب ایژدر را میبینم. آنجا بود که فهمیدم هرگز خوابی ندیدهام و برای همین است که نزدیک تو کور میشوم. چشمهایم را بستم و وقتی باز کردم کلاغها با شرمساری به من صبح به خیر گفتند. آن زن را با میخ به دیوار کوبیده بودند که بدون چشم به من زل زده بود و خواست که برهنه شوم. گفتم صبح همگی به خیر و گفتم هرگز. زن افتاد و کلاغها قار کشیدند.
تقدیم به تو که بیست و سه سال آیدای تجریدی بودی و من نمیدانستم. تا روزی که اسم تو را باد کوبید به صورتم.
هنوز گاهی نمیدانم از کجا روی شانهام مینشیند کلاغ کور شدهای که باید داستانهایم را بشنود و قار بکشد که یعنی بله داستانی را که نوشتهای از خودت درنیاوردهای و قبلن از دهان کلاغی که در بیابانهای اطراف ساوه سرگردان شد و بال راستش سوخته بود شنیدهام. اگر ساکت بماند پر میکشد به نمیدانم کجا یعنی دروغگو تو خیال کردی ما نمیدانیم این قصهها را خودت سرهم کردهای تا فرار کنی. آن وقت میکشندم.
آنچه را گفتی مینویسم آیدای تجریدی و به تو تقدیم میکنم داستانی را که دست راست تو را از شانه میاندازند و مرا دار میزنند.
بگو آیدای تجریدی که بنویسم.
