تبليغاتX
نشریه ادبی Domino - شعر در موقعيت‌ امروز يا موقعيت‌ در شعر امروز

نشریه ادبی Domino

(شعر - داستان - مقاله )

شعر در موقعيت‌ امروز يا موقعيت‌ در شعر امروز

 نگاهى‌ به‌ شعر دهه‌ هفتاد و پيشنهادى‌ به‌ شعر دهه‌ هشتاد

مازيار نيستانى‌
شعر در موقعيت‌ امروز اشاره‌اى‌ است‌ به‌ آنچه‌ هست. به‌ آنچه‌ که‌ مى‌بينيم‌اش‌ و مى‌توانيم‌ رد يا قبولش‌ کنيم. شعر در موقعيت‌ امروز هميشه‌ بخشى‌ از گذشته‌ را در حافظه‌ خود نگه‌ مى‌دارد. «حال» استحاله‌ گذشته‌اى‌ است‌ که‌ جارى‌ مى‌شود. به‌ همين‌ دليل‌ مى‌توانيم‌ براى‌ روشن‌ شدن‌ بحث‌ ابتدا به‌ موضوع‌ شعر دهه‌ هفتاد و آسيب‌شناسى‌ اين‌ دهه‌ بپردازيم. اين‌ رويکردى‌ است‌ براى‌ بهتر شناختن‌ امروز. دهه‌ 70 با ترجمه‌ و تاليفاتى‌ از متفکران‌ متاخر غرب‌ خواهان‌ گسستى‌ فرهنگي، تفکري، هنرى‌ بود. از جمله‌ اين‌ متون‌ مى‌توان‌ به‌ ساختار و تاويل‌ متن‌ بابک‌ احمدى‌ و نظريه‌هاى‌ ادبى‌ رامان‌ سلدون‌ اشاره‌ کرد. گر چه‌ اين‌ متون‌ و متون‌ نظاير اينها به‌ تشريح‌ انديشه‌هاى‌ ماقبل‌ از فرماليسم‌ تا پست‌ مدرنيسم‌ به‌ طور در زمانى‌ مى‌پردازند. اما آن‌ بخش‌ از انديشه‌هايى‌ که‌ بيشترين‌ تاثير را بر ذهن‌ روشنفکر ايرانى‌ گذاشت‌ تفکرات‌ فيلسوفانى‌ پست‌ مدرن‌ مانند: دريدا، فوکو، بارت، ليوتار و کريستوا و... بود. مى‌توانيم‌ عمده‌ اين‌ گرايشات‌ را در نياز روشنفکر ايرانى‌ به‌ تغيير دادن‌ سيستم‌ تفکرى‌ خود و همچنين‌ در ادامه‌ آن‌ تغيير خواسته‌ها و شعارهاى‌ سياسى‌ ــ اجتماعى‌ بدانيم.
يکى‌ از نمونه‌هاى‌ اين‌ گسست‌ فرهنگي، تفکري، هنرى‌ در شعر، کتاب‌ «خطاب‌ به‌ پروانه‌ها» و موخره‌ «چرا من‌ ديگر شاعر نيمايى‌ نيستم» دکتر رضا براهنى‌ است. شعرها و موخره‌اى‌ که‌ خواهان‌ و نشان‌دهنده‌ اين‌ گسست‌ و فاصله‌گذارى‌ تفکرى‌ است. براهنى‌ با 1ــ نحوشکنى‌ 2ــ ارايه‌ دادن‌ موسيقى‌ پولى‌ فونيک‌ و گسترش‌ ارکان‌ عروضى‌ و همچنين‌ چند ريتم‌ کردن‌ شعر يا چند ملودى‌ کردن‌ آن‌ و 3ــ حالتى‌ روانى‌ بخشيدن، اسکيزوفرنى‌ به‌ روايت‌ چونان‌ که‌ روايت‌هاى‌ مختلف‌ با زمان‌هاى‌ متفاوت‌ در يک‌ هم‌زمانى‌ متنى‌ قرار بگيرند، مى‌خواست‌ شعر را به‌ تفکرات‌ اين‌ فيلسوفان‌ نزديک‌ کند. دومين‌ شاعرى‌ که‌ مى‌توان‌ به‌ آن‌ پرداخت‌ على‌ باباچاهى‌ است. او که‌ تحول‌ شعرى‌اش‌ را از «نم‌ نم‌ باران» شروع‌ مى‌کند با مجموعه‌هايى‌ مانند «عقل‌ عذابم‌ مى‌دهد»، «قيافه‌ام‌ که‌ مشکوک‌ است» و اين‌ اواخر «رفته‌ بودم‌ صيد نهنگ» و همچنين‌ با موخره‌هايى‌ که‌ در ادامه‌ اين‌ شعرها نوشته، خواهان‌ اين‌ است‌ که‌ شعرش‌ را با بکارگيرى‌ عناصرى‌ که‌ در آن‌ رو به‌ گسترش‌ و چندگانه‌ شدن‌ و پولى‌ فونيک‌ شدن‌ دارد، ارايه‌ کند. منتها با اجرايى‌ متفاوت‌ نسبت‌ به‌ براهني. يدا... رويايى‌ سومين‌ نفرى‌ است‌ که‌ بايد بر روى‌ آن‌ دست‌ گذاشت. رويايى‌ که‌ شورآفرينى‌هاى‌ حجمى‌اش‌ در دهه‌ چهل‌ ستمى‌ تاريخى‌ را بر متن‌ خود ديده‌ بود. اين‌ بار در دهه‌ 70 با نگاهى‌ به‌ نظريه‌ حجم‌ و آوردن‌ اين‌ نگاه‌ در بستر جديد و نو کوشش‌ کرد تا شعر متفاوتى‌ را عرضه‌ کند. گر چه‌ رويايى‌ مانند براهنى‌ و بابا چاهى‌ به‌ تبيين‌ تئوريک‌ شعر در اين‌ دهه‌ دست‌ نزد. اما منتقدين‌ دهه‌ 70 کارهاى‌ جديد وى‌ را نوعى‌ حرکت‌ در تفکر فيلسوفانى‌ که‌ ذکرشان‌ در سطور قبل‌ رفت‌ مى‌دانستند. در اينجا مى‌شود به‌ شاعرانى‌ ديگر مانند على‌ عبدالرضايى‌ يا محمد آزرم‌ که‌ در پى‌ تبيين‌ نظريه‌ شعر متفاوت‌ بود اشاره‌ کرد. آنها خلاء بين‌ براهني، باباچاهى‌ و رويايى‌ را پر کردند و دايما در سيکلى‌ از تاثيرپذيرى‌ و تاثيرگذارى‌ مى‌چرخند...
از آسيب‌هاى‌ سلسله‌وارى‌ که‌ شعر دهه‌ هفتاد از آنها بى‌بهره‌ نبود مى‌توان‌ به‌ چنين‌ مواردى‌ اشاره‌ کرد: 1ــ در اين‌ دهه‌ مى‌توان‌ ردپاى‌ ژورناليسم‌ ادبى‌ را به‌ وضوح‌ ديد به‌ عبارتى‌ تبديل‌ شدن‌ صحنه‌هاى‌ ادبى‌ به‌ تريبون‌هاى‌ عده‌اى‌ خاص‌ براى‌ به‌ نمايش‌ گذاشتن‌ خود و غوغاسالارى‌هاى‌ ادبى‌ ــ روزنامه‌اي.
2ــ باندبازى‌هاى‌ ادبى‌ آنچنانى‌ که‌ افرادى‌ ميان‌ مايه‌ پاى‌ خود را به‌ پله‌هاى‌ بالاى‌ مثلا شعر برسانند.
3ــ ارايه‌ نظريه‌هاى‌ ادبى‌اى‌ که‌ پرداخت‌هاى‌ تفکرى‌ ضعيفى‌ داشتند مانند نظريه‌ «شعر حرکت» و چاپ‌ مجموعه‌ شعرهاى‌ ضعيف‌ از شاعرانى‌ که‌ به‌ مدد ژورناليسم‌ ادبى‌ يا باندبازى‌هاى‌ ادبى‌ بالا آمده‌ بودند.
4ــ کج‌ فهمى‌ها و ترجمه‌هاى‌ غلط‌ از متون‌ فلسفي.
5ــ تناقضات‌ انديشه‌اى‌ که‌ به‌ اين‌ موضوع‌ در آينده‌ اين‌ متن‌ مى‌پردازيم.
از نقاط‌ قابل‌ اعتنا در اين‌ دهه‌ بازخوانى‌ و خوانشى‌ ديگر از متن‌هايى‌ است‌ که‌ يا مورد خوانش‌ قرار نگرفتند يا با بدخوانى‌ مواجه‌ شدند. از اين‌ نمونه‌ها مى‌توان‌ به‌ بازخوانى‌ اشعار هوشنگ‌ ايرانى‌ و شاعران‌ شعر حجم‌ مانند پرويز اسلام‌پور، بيژن‌ الهي، هوشنگ‌ چالنگي، فيروز شجاعي، بهرام‌ اردبيلى‌ و غيره‌ که‌ بار ستم‌ تاريخ‌ را تحمل‌ کرده‌ بودند اشاره‌ کرد.
به‌ ديگر سخن‌ دهه‌ 70 فارغ‌ شدن‌ از جوهاى‌ سياسى‌ و رسيدن‌ به‌ ديدگاه‌ هنر براى‌ هنر است‌ با اين‌ وجود تاثيرى‌ که‌ اين‌ کارها بر روى‌ شعر دهه‌ 70 گذاشتند تاثيرى‌ مستقيم‌ نبود يعنى‌ شاعر 70 با خوانش‌ مثلا اشعار حجم‌ مشخصا شعر حجم‌ توليد نمى‌کرد بلکه‌ حجم‌ در متن‌ اين‌ شاعران‌ به‌ شکلى‌ ديگر نمود پيدا کرد. با اين‌ وجود اشعار ايرانى‌ راهگشاى‌ بسيارى‌ از شاعران‌ 70 بود. حتى‌ نمى‌توان‌ از شباهت‌ شعر کوير وى‌ با دف‌ براهنى‌ به‌ سادگى‌ گذشت. اما اگر شاعران‌ حجم‌ و ايرانى‌ را اوج‌ مدرنيسم‌ ادبى‌ بدانيم‌ تنها نتيجه‌اى‌ که‌ از شعر دهه‌ 70 مى‌توانيم‌ بگيريم‌ اين‌ است‌ که‌ «شعر دهه‌ 70 ادامه‌ سنت‌ مدرنيسم‌ ادبى‌ ايران‌ بود». هم‌ در کارهاى‌ ايرانى‌ و حجم‌گرايان‌ و هم‌ در کارهاى‌ شاعران‌ دهه‌ 70 نوعى‌ خردمحوري، شگردگرايي، نخبه‌ باورى‌ و آوانگاردگرايى‌ را مى‌توان‌ به‌ وضوح‌ ديد که‌ تمام‌ اين‌ عناصر زيرمجموعه‌ تفکرات‌ ادبيات‌ مدرنيستى‌ هستند. پس‌ بدين‌ صورت‌ است‌ که‌ شاعرانى‌ مثل‌ ايرانى‌ در اوج‌ مدرنيسم‌ قرار مى‌گيرند. شاعران‌ 70 ادامه‌ سنت‌ مدرنيسم‌ ادبى‌ محسوب‌ مى‌شوند. از تناقضاتى‌ که‌ در اين‌ دهه‌ به‌ وضوح‌ ديده‌ مى‌شود بيان‌ اين‌ نکته‌ در موخره‌ «خطاب‌ به‌ پروانه‌ها» براهنى‌ است. براهنى‌ در صفحات‌ اول‌ اين‌ موخره‌ اين‌ گونه‌ بيان‌ مى‌کند که‌ شعرى‌ مى‌خواهد که‌ نت‌ و الگوى‌ مشخصى‌ نداشته‌ باشد. اما وقتى‌ به‌ مجموعه‌ اشعار خطاب‌ به‌ پروانه‌ها نگاه‌ مى‌کنيم، عناصر غالب‌ در شعرهاى‌ اين‌ مجموعه‌ و پيروى‌ از يک‌ الگوى‌ مشخص‌ را به‌ وضوح‌ مى‌بينيم‌ ــ يعنى‌ رسيدن‌ شاعر به‌ يک‌ حد و بعد تکرار آن‌ حد ــ اين‌ تناقض‌ در کارهاى‌ «محمد آزرم» (از مدعيان‌ بى‌الگو بودن‌ شعر) هم‌ قابل‌ رويت‌ است. حتى‌ بيانيه‌هايى‌ چون‌ «چرا من‌ ديگر شاعر نيمايى‌ نيستم» (شعر متفاوط) البته‌ با (ط) دسته‌دار و (شعر پسانيمايي) خود نشان‌دهنده‌ اين‌ تناقض‌ در انديشه‌ و اجراى‌ شعر است. لازم‌ به‌ يادآورى‌ است‌ که‌ بيانيه‌ در پى‌ تعيين‌ تکليف‌ و خطى‌ کردن‌ انديشه‌ شعرى‌ است.دومين‌ تناقض، نگاه‌ فرمى‌ داشتن‌ به‌ شعر است‌ و در اين‌ راستا شگردگرايى‌ و نخبه‌محورى‌ که‌ خود نشان‌دهنده‌ خرد محورى‌ است‌ قابل‌ تامل‌ است. به‌ طور مثال‌ نگاه‌ براهنى‌ و باباچاهى‌ به‌ مقوله‌ پولى‌ فونيک‌ نگاهى‌ فرمى‌ و در ادامه‌ اين‌ نگاه‌ فرمى‌ والايى‌ شعر و زيبايى‌شناسى‌ آن‌ هنوز حفظ‌ شده‌ است‌ که‌ اين‌ خود از نشانه‌هاى‌ مدرنيسم‌ است.همچنين‌ بيان‌ کردن‌ انديشه‌هايى‌ فارغ‌ از هر گونه‌ مرز يا ژانر در مقاله‌ها و توليدات‌ شعرى‌ در نزد هواداران‌ اين‌ متفکران، ديگر تناقض‌ دهه‌ 70 است.
آنچه‌ روشن‌ است‌ اين‌ مطلب‌ است‌ که‌ آن‌ گسست‌ حياتى‌ هيچ‌ گاه‌ در دهه‌ هفتاد به‌ وقوع‌ نپيوست‌ و ما در اين‌ دهه‌ هرگز نتوانستيم‌ به‌ مرحله‌ پست‌ مدرنيسم‌ قدم‌ بگذاريم. با نگاهى‌ به‌ وضعيت‌ «شعر در موقعيت‌ امروز» مى‌بينيم‌ که‌ اين‌ نيم‌ دهه‌اى‌ که‌ گذشت، يعنى‌ در اين‌ تقريبا چهار، پنج‌ سال‌ اخير شاعران‌ نو آمده‌ به‌ بازانديشى‌ در تمامى‌ اصولى‌ که‌ در دهه‌ 70 بيان‌ شد، برآمدند. بازانديشى‌اى‌ براى‌ ساختن، ساختن‌ از جنس‌ حروف‌ ساختن.
موقعيت‌ (در) شعر امروز:
موقعيت‌ در نگاه‌ من‌ يک‌ خلاء است، ژرف‌ و لغزنده، تاريک: ظلماتى‌ که‌ نور را نشانم‌ مى‌دهد. شاعر قبل‌ از اين‌ موقعيت‌ با مطلق‌گرايى‌ خاص‌ خود پاى‌ يک‌ سرى‌ از شگردها را به‌ وسط‌ مى‌کشيد و در آنجا تکليف‌ نوع‌ متن‌ را مشخص‌ مى‌کرد يعنى‌ موقعيت‌ شعر به‌واسطه‌ وزن، نحوشکني، آشنايى‌زدايي، تخيل‌ و غيره‌ متن‌ را به‌ سمت‌ شعر ارتقا مى‌داد. اما با نگاهى‌ نسبى‌ به‌ موقعيت‌ و رويکردى‌ نيچه‌اي، آنچنانى‌ که‌ نيچه‌ اخلاق‌ را مى‌نگرد ما در مسير ديگر و برداشتى‌ ديگر از موقعيت‌ قرار مى‌گيريم.در انديشه‌ نيچه‌ اخلاق‌ چونان‌ امرى‌ زيبايى‌شناسانه‌ در نظر گرفته‌ مى‌شد. در اين‌ مرحله‌ هر عملى‌ اخلاقى‌ است‌ زيرا انسان‌ والا تمام‌ اعمالش‌ زيباشناسانه‌ است. انتقال‌ اين‌ ديدگاه‌ به‌ نوع‌ نگاه‌ انسان‌ والاى‌ هنرى‌ (والا به‌ معناى‌ نيچه‌اى‌ آن) مى‌تواند هر امرى‌ را تبديل‌ به‌ شعر، داستان‌ و... کند. هر امرى‌ را فارغ‌ از شگردشناسى‌ مشاهده‌ کرده‌ و مثلا آن‌ را شعر بيابد. نتيجه‌ اين‌ نگرش‌ اين‌ گونه‌ است‌ که‌ زيستن‌ و زندگى‌ کردن‌ در نگاه‌ ابر انسان‌ هنرى‌ خود به‌ مثابه‌ هنر است.هنر که‌ با ايجاد شگردهايي، زمينه‌ و بافتى‌ بالاتر از زندگى‌ را ايجاد کرده‌ بود حالا از آن‌ والايى‌ پايين‌ مى‌آيد و زندگى‌ تبديل‌ به‌ هنر مى‌شود. اين‌ ديدگاه‌ را نبايد ساده‌انگارانه‌ يا ايدئاليستى‌ پنداشت‌ زيرا ابرانسان‌ هنرى‌ خود اوج‌ آگاهى‌ است. پس‌ با اين‌ تعريف‌ هر کسى‌ که‌ به‌ آن‌ اوج‌ خاص‌ نرسد نمى‌تواند زندگى‌اش‌ را به‌ مثابه‌ هنر عرضه‌ کند. بنابراين‌ ژانرهاى‌ مختلف‌ هنرى‌ مثل‌ سينما، شعر، داستان‌ و نقاشى‌ و... تنها ژانرهاى‌ هنرى‌ نخواهند بود، آنگاه‌ که‌ هر لحظه‌ از زندگى‌ به‌ هنر بدل‌ مى‌شود. اما تکليف‌ نوشتن‌ چه‌ مى‌شود؟ با يک‌ مثال‌ سعى‌ مى‌کنم‌ مطلب‌ را تا حدى‌ روشن‌ کنم.من‌ دوستى‌ سه‌ ساله‌ دارم‌ که‌ هر وقت‌ به‌ يک‌ قلم‌ و کاغذ بر مى‌خورد خط‌هايى‌ را رسم‌ مى‌کند که‌ از سوى‌ من‌ يا خانواده‌اش‌ به‌ آنها نقاشى‌ اطلاق‌ مى‌شود. همچنين‌ اعطاى‌ نگاه‌هاى‌ شگردشناسانه‌ و بعضا روانشناسانه‌ نيز از سوى‌ ما صورت‌ مى‌گيرد. اما او بدون‌ اين‌ که‌ فکر کند که‌ دارد نقاشى‌ مى‌کشد، اين‌ خطوط‌ را بر کاغذ رسم‌ مى‌کند.در اين‌ مرحله‌ از بحث‌ ما نيز جدا از اين‌ که‌ هر چيز زندگى‌ مى‌تواند شعر يا متن‌ باشد، نوشتن‌ خود به‌ مثابه‌ عملى‌ در روند زندگى‌ و نه‌ جدا از آن، مانند نقاشى‌هاى‌ همان‌ کودک‌ سه‌ ساله، شکلى‌ ابتدايى‌ و بدوى‌ به‌ خود مى‌گيرد.«شعر نوشتن» نه‌ به‌ قصد «شعر نوشتن» از اينجا است‌ که‌ هر گوشه‌ از نگاه‌ انسان‌ هنرى‌ مى‌تواند شعر باشد. من‌ برعکس‌ دوستانى‌ که‌ با تلفيق‌ ژانرهاى‌ مختلف‌ مثل‌ «افسانه‌ رنگ‌هاى‌ دونادون» (اثر فرهاد حيدرى‌ گوران) سعى‌ در ژانرشکنى‌ دارند، با پافشارى‌ بر يک‌ ژانر و مشاهده‌ چيزهاى‌ مختلفى‌ به‌ عنوان‌ شعر، دست‌ به‌ ژانرشکنى‌ مى‌زنم. احساس‌ مى‌کنم‌ ديدن‌ هر متنى‌ به‌ عنوان‌ شعر تناقضى‌ سازنده‌ را در خودآگاه‌ انسان‌ به‌ وجود مى‌آورد. برخلاف‌ اين‌ ديدگاه‌ که‌ شعر موقعيت‌ را تعريف‌ کرده‌ است‌ و اين‌ شعر است‌ که‌ موقعيت‌ ادبى‌ را براى‌ ما مشخص‌ مى‌کند، بايد بر اين‌ ديدگاه‌ تکيه‌ کرد که‌ اين‌ موقعيت‌ انسان‌ است‌ که‌ شعر را تعريف‌ مى‌کند و نگاه‌ به‌ موقعيت‌ مى‌تواند نگاه‌ به‌ شعر باشد.آن‌ گسست‌ فرهنگي، هنرى‌ و فکرى‌اى‌ که‌ دهه‌ 70 در پى‌ آن‌ بود شايد با چنين‌ نگاهى‌ بتواند تحقق‌ يابد. نگاهى‌ که‌ در پى‌ براندازى‌ تفکرى‌ سنت‌ ادبى‌ است. تنها نگاهى‌ با پايه‌ها و اصول‌هاى‌ متفاوت‌ است‌ که‌ مى‌تواند گسستى‌ درتفکر ايجاد کند. گسستى‌ که‌ جامعه‌ ادبى‌ دهه‌ 70 در ايجاد آن‌ ناموفق‌ بود.
 
منبع: فرهنگ آشتی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط دومینو  |