فریبا خوانی
با اسم کوچک چتر
وقتی سنگ ها داغ می شوند کار من جمع کردن سنگریزه هاست در اطراف ساحل شنی به زن ها نگاه می کنم وقتی دریا طوفانی ست فقط نگاه می کنم دریا به سمت موج اگر خراش های کنار لبم اگر هر ذره ای در حباب های نیتروژن ساخته بودمش می دانست که می بینمش دوست داشت که بداند؟ دوست نداشت که بداند؟ ولی از نگاه هایی که می کنم از همان خراش کوچک روی صورتم می دانست که نگاهش می کنم و می دانست که در خواب های من برهنه است
نبود
نمی باشد خواب آدم ها را ذوب می کند بالا می برد و پایین درست روی سرم چیزی در اطراف میز تکان می خورد آب می خورم آب می خورم زن هایی که در ساحل چشم می چرخانند پرهیزگاری در مشمای بادبان چه قدر می لرزد چه قدر به تنش اندازه می شود چه قدر از خودش می پرسد ستاره ها که چه قدر می خوابم تا بخوابانم هر نور را در سمت هایی از کلگی بازتاب بی مسیر هر پیاده روی می ایستم و نگاه می کنم دریا همه جا را موج می دهد من روی سخره ها خط می کشم امضای ناشناس پسرم روی بادها می لرزد من نمی دانم برای چه کسی آب بیاورم پسرم بادها است که وحشت من از گروه تابستان دوستش دارم پس پوستم را روی سطحی از هذیانش می کشانم
می شود نوشت که کتاب هایی در قفسه هایی وجود من را می خشکانند می شود تا برای یک دوست نامه ای نوشت نامه ای نوشت و از او خواست تا توی دهنت بزند بشاشد رویت و چربی موهایش را ببوسی و گریه هایش را بلور نمک کنی هی من می شناسمت اگر امروز باشم اگر سفرهای شبانه ام به سمت هر جایی ست این قدر خسته می شوم که روزها فقط آب می خورم و شعر می نویسم و به دردهای موضعی فکر می کنم خواب می شود خواب سنگ های سیاه را دید وقتی صدای شب در حفره ای از گلوی کسی آرام می شود می گوید الهام نگاه می کند می گوید بیا تو یک سکانس ابدی را ذخیره می کنی حالا باید بروی کجا نگاه می کند و در اطراف سفید نور پخش می شود بیدار می شوی چه قدر خسته ام کسی فکر بهتری دارد؟ وقتی در تمام سطح زمین کسی نیست که مثل من از این فیلم ها ببیند خسته می شود و بعد زنگ می زند و بعد زنگ می زند بعد می روی و کفش هایت را می پوشی و یوسف آباد را همه ی آن را می گردی و زیر پا می گذاری تا سنگ های سیاه و کوچولو زیر پایت چیزی نمی خورد زمین برمی گردی خیره می شوی و غافل گیر می شود و نمی تواند بفهمد دلیل این مسخره بازی تو را صدایش را نمی شنوی طبل هایی در تن اش میخکوبت می کنند این طبل ها برای چیست سرش به سمتی پرت می شود این طبل ها هی می کوبند به صورتم صدایش را نمی شنوم و دوباره زندگی معمولی ست سعی می کند معمولی به نظر برسد خواب هایم را با چشم باز تدوین می کنم و هیچ کس نمی داند که ابر واژه ی تاراج است یک نام بگذارید برای خیابان من باید یک نام داشته باشد این اجرای شبانه ام در کنار من با ریتم من راه می رود و زیر باران آرام آرام حرف می زنیم انگار تکه های گوشت را با دقت بجویم آرام و هر کلمه طعم دهان را انتقال می دهد آرام نفس می کشیم باران نمی گذارد ولی من به سنگ فرش نگاه می کنم و او گاه گاهی صورتش را کج می کند به سمت صورت من که در موهای خیسم چسبیده است می ایستیم و به منظره ی دور ابرها و کوه ها نگاه می کنیم انگار کوه ها لحظه لحظه خاک می شوند این ها اسم های حقیقی اند وقتی خسته ام وقتی باید گوشه ای نشست و به یک ساندویچ گاز زد دوست دارم به صورتی خیره بمانم و اشتهایم را فراموش کنم سمت شما لحظه ای نگاه کنم لحظه ای صورتم را بردارم تا فراموش کنم
پنج شنبه 26 مهرماه 1386
الهام ملک پور