«به کی سلام کنم»۱
خوب خوانده شدن یک داستان بر نوشتن درباره ی آن ارجحیت دارد.
احمقانه است در متنی که در مورد داستان کوتاهی نوشته ایم دوباره حادثه های داستان را بازگو کنیم یا دست به معرفی شخصیت ها بزنیم.
با معرفی کردن شخصیت های داستانی مخالفم چون هر شخصیت داستانی یک فرد است کسی که قرار است ما با او آشنا شویم پس پیش فرضی که ذهن دیگری بر روند دوستی ما تحمیل می کند برایم قابل قبول نیست.
لذت بردن از داستان بر گفتگو کردن در مورد روایت و مکانیک داستان ارجحیت دارد. بینش و نگرش موجود در داستان چیزی است که تکنیک را باارزش تر نشان می دهد.
من نمی توانم صرفن از مکانیک یک داستان لذت ببرم من فقط یک داستان خوان هستم. فردی که خواندن داستان را بر حرف زدن در مورد آن ترجیح می دهد.
تحلیل نگرش داستانی بر تحلیل تکنیکی و فنی آن می چربد چون ما متعلق به جامعه ی داستان ها هستیم یعنی عضو جامعه های کوچک یا بزرگی که داستان ها به ما هدیه می دهند. ما هدیه می گیریم؛ مانند زیستنی دوباره و چندباره. با تعلق به این گوناگونی دردهای ما افزوده می شود چون آدم های بیشتری به سراغ ما می آیند. اما بعد از نگرش، ساحت خلاقیت است که کمک می کند مکانیک و تکنیک پیش روند خلاقیت نویسنده چیزی است که زیستن تو را در جامعه ی داستانش لذت بخش می کند.او با همه این عناصر بر دردهای تو می افزاید تا حقیقتی را نصیب تو کرده باشد.
یک ؟
ترجیح می دهی وقتی به داستانی دعوت می شوی و با آدمهای آن دست می دهی یا با اشیای آن محشور می شوی این رویارویی کجای تو را بلرزاند؟ کدام قسمت مغزت را تحریک کند؟ فکر می کنی مغز تو چه دستورهایی به طرحواره ی تو می دهد؟ مثلن ترجیح می دهی یک داستان حس انسانی ات را برانگیزاند؟ یا به رشد رفتار جنسی ات کمک کند. یا اینکه دچار هیچ فرضی نیستی فقط با آن ها روبه رو می شوی.
من دوست دارم داستان ها مرا اندوهگین کنند، مرا بخندانند و حشری ام کنند.
مغزت را در معرض همینگوی قرار بده در معرض چخوف یا کالوینو. ببین دچار چه رویکرد فیزیولوژی خواهی شد؟.
پرداختن به عواطف انسانی نویسندگان را سربلند کرده است احتمالن به این دلیل که ما گم شده های زیادی در این ورطه داریم و نویسندگان به سان خیرین سخاوتمند آن ها را به ما هدیه می دهند.
اگر چیزی در داستان به تو هدیه داده شد که دیگران آن را دریافت نکردند حق داری شرحش دهی وقتی با یک داستان چند لایه مواجهیم می توانیم آن داستان را شخم بزنیم البته فکر نمی کنم نیازی به تحلیل های من درآوردی عجیب و غریب باشد که گاهی چشم های نویسنده هم از شندین شان چهار تا می شود.
هنوز که هنوز است از شرق بنفشه «مندنی پور » بیزارم. چون علی رغم اینکه این داستان خوب نوشته شده اما نمی توانم نگرش آن را به عشق و و زندگی اجتماعی دو انسان درک کنم. مرتبه ای که برای هر چیزی در داستانی در نظر گرفته می شود از تکنیک جلوتر می آید و اگر پذیرفته نشد تصمیم می گیری با آدم های آن رفت و آمد نکنی. شاید به همین دلیل بود که با همه رغبتم به خواندن «خداحافظ گاری کوپر» از خواندنش مایوس شدم به این دلیل که از رومن گاری توقع بیشتری داشتم. همه ی اشتیاقت می پاشد وقتی کار این آدمها به پلیس بازی می رسد و گزیده ی برتر برای زندگی شان به مقوله ای ختم می شود به نام به هم رسیدن عشاق دل سوخته، دو عاشق خسته از پلیس بازی و یزن یزن اینک در کنار هم به آرامش می رسند. بعد فکر می کنی این آدمهایی که این جا با آن ها دوست شدی آدم هایی که ارتفاع سبکبارشان می کرد حالا به ارتفاع صفر رسیده اند بی خیال می شوی رهایشان می کنی که بروند همان ال.اس.دی مصرف کنند.
ناتوردشت سلینجر برای من از این قاعده مستثنی است چون چیزی را نزدیک حس می کنی مسایل پرقدرت و کوچک روزمره که گاهی نفست را بند می آورد در زندگی این آدم ها طوری به آنها پرداخت می شود و طوری در جریان داستان قرارت می دهد که دوست داری یک نفس کتاب را بخوانی.
به نظرم قرار نیست در یک داستان شق القمر کنند یا آپولو هوا کنند مهم این است که نویسنده از کدام مجرا مرا کشان کشان به دنبال آدمهایش به درون زندگی شان می کشد به جایی که چیزهای زیادی برای دیدن و شنیدن باشد جایی برای مشتاق شدن. اشتیاق گزینه ی خوبی است چیزی که در تلاش ما برای زیستن گم شده است چیزی که در شهر شیشه ای میرا با خیابانهای قیراندود و نور قرمزش نیست میرا نیز دغدغه زیستن دارد و مرگ. هر چند به عقیده ی برخی میرا یک داستان سمبلیک است اما من ترجیح می دهم به جای تفسیر نمادین آن جا یک اتاق اجاره کنم . نحوه مرگ دو قهرمان میرا آدم را به فکر می اندازد به نظرم مرگ هم فرایندی فردی ست مثل درد حتی اگر در یک گور دسته جمعی خوابیده باشی یا دست به خودکشی جمعی بزنی.فردیت گرایی به سرعت در میان آدم های ما رشد می کند شاید دیگر کسی دلش نخواهد با معشوقه اش با هم روی قیرهای سیاه بمیرند.
آسیب شناسی زندگی درونی،فردی و اجتماعی انسان ها همیشه به عهده جامعه شناسان و روان شناسان نیست و همه ی داستان ها هم جامعه شناخت یا روان شناختی نیستند اما بسترهای داستانی به ما عینیت و روشنی می دهند به ما که همواره بین فردگرایی و حمایت شدن شقه شدگی عظیمی را در خود ایجاد کرده ایم.
خسته از خستگی پذیری و نسیان روابط .
مطهره محمودی
۱ نام داستانی از سیمین دانشور
