آنچه خود داشت از ديگري تمنا مي كرد
شايد بتوان گفت انساني در جهان نيست كه عشق را به كام نگرفته باشد. عشق راهمچون ماهيتي فيزيكي جستجو نكرده باشد و آن را درخود و براي خود نيافته باشد.آنچه كه انسان عصر را بعد از مصيبتها با زندگي آشتي مي دهد همانا عشق است. اين نيروي پنهاني آريكويي اين عشق دريچه اي ست رو به بالا از براي مجال يافتن از آلام و متاثرات. آنچه كه عشق را باورپذير مي نمايد خود عشق است. عشق را عشق مي زايد و به بار مي نشاند و آنچه كه عشق را در دل نهادينه مي كند خود عشق است.
اما در ادامه ي سير جهان، ديگراني عشق را از بيرون به درون رهنمون مي شوند. با علم ( بخوانيد دانش ابزاري ) خويشتن - همچون عشق به پيشوا در حزب نازي آلمان.
دانشي كه نگاه از بالا به عشق را مجاز نمي داند. درس مهم اين مكتب: اگر مي خواهي عشق را درك نمايي بايد در آن باشي. بايد درآن باشي تا آنچه را كه به عنوان عشق به تو ارزاني مي شود را نشناسي به قول معروف سره را از ناسره تشخيص ندهي.
آنچه به اجمال اشاره مي شود، رفتار شناسي عشق با نگاه از بالا به سوژه عشق است.
عاشق - معشوق
تا به حال به عنصر اصلي عشق نظر افكنده ايد. اين ميل (
desir) ( لاكاني) به دوست داشتن ديگري بر اساس آنچه كه از بيرون ديكته شده، فرد در اين بازي (جهاني - زيستي) جايگاهي ندارد. حتمن بايد خود ر ااز خود برهاني و به ديگري برسي تا كمال يابي.عشق دو تايي است. فرد به ديگري دل مي بندد. حال اين ديگري را هر سوژه اي مي تواند پر كند. وطن، جنس مخالف ( تاكيد بر عشق جنسي - نگاه كنيد: ژ- كريتسوا ) ، شيء (مد، ماشين،...) ،عشق به مصرف،اما تمامي عشق ها در يك واژه خلاصه مي شوند: عاشق ( فرد) در تلاشي بي پايان به جهان - زيست خود مي نگرند تا انتخاب كند تا شايد مامن امن خويش را بازيابد. او به جايگزيني مداوم دست مي زند تا شايد دلش آرام گيرد.
همه در لحظه اي از خود پرسيده اند، خدايا اين عشق چيست؟ اين ميل به كمال رسيدن در همه ي فرهنگ اين نقصان روزانه اعلام مي گردد كه تو( فرد) كامل نيستي. تو در اين جهان رها شده اي تا شايد لياقت داشته و خود را به كمال رساني. از اين به بعد نشانگان تعبیه شده در سوژه رخ مي نمايانند. فرد در تلاش است خود را به جمع برساند تا شايد در اين جمع ( ميهماني) نيمه ي ديگر خود را در يابد. در اين لحظه اتفاقي خواهد افتاد كه فرد از درك آن عاجز است. درك اين مطلب كه اين فرهنگ_ يافتن _ ديگري براي همه يكسان و كاربردي است. به طور مثال فرد در يك ميهماني در تلاش است كه معشوقه ي خويش را از ميان همه ي ميهمانان برگزيند. ابزار كاربردي براي اين فرد نگاه است. ديگران حاضر براي فرد ( عاشق) همچون شيء چهره مي نمايانند. فرد ( عاشق) چشم مي چرخاند تا ببيند آنچه را كه بايد ببيند. ديگران يا فردهاي ديگري وجود ندارند ( براي فرد عاشق ) تمامي_ جمع ، من_ ديگري هستند كه فرد عاشق بايد از ميان آنها من_ ديگري هستند كه فرد عاشق بايد از ميان آنها من_ خود را برگزيند.
در مرحله ي دوم انتخاب است كه شرايط ذهني عاشق به مرحله ي حضور مي رسد ( شرايط ي همچون زيبايي، تشخص، آشنايي و ...) - اما در مرحله ي اول انتخاب ديگران براي فرد عاشق به شيء بدل گشته اند.همچون كالاي مصرفي يك فروشگاه زنجيره اي ديگران سوژه اي مي شوند كه قرار است انديشه شوند - سوژه اي كه قرار است به مصرف برسد درست در همين لحظه قانون سراسر بين به عرصه ي نمادين ( ميهماني) احضار مي شود.
قانون ديدن و ديده شدن - تماشا نمودن نمايشي و به نمايشي در آمدن. همچون برج ايفل براي رولان بارت.
معشوق - عاشق
همان طور كه گفته شد اين فرهنگ_ يافتن ديگري براي همه يكسان و كاربردي است. پس بايد دريافت كه ديگران حاضر در جمع ( ميهماني) به شما همچون سوژه ي صرف بنگرد. سوژه اي كه قرار است به مصرف برسد.
از نگاه معشوق، فرد مقابل ( يعني همان عاشق) براي او همچون سوژه ي انتخابي است يعني مي تواند برگزيند.
به همين خاطر است كه عاشق مي تواند در انتخاب اشتباه كند. چرا كه ممكن است شماي عاشق، سوژه ي مورد نظر معشوقتان نبوده باشد. باصطلاح معشوقه ي شما، شما را به عنون معشوقه ي نينديشده باشد. ولي اكثرن انتخاب دچار مشكل نمي شود. در واقع فرد عاشق در انتخاب معشوق خويش خطا نمي كند. چرا؟
يك دليل بسيار مهم دارد. انتقال ميل ازعاشق به معشوق بسيار ظريف انجام مي پذيرد. اين انتقال بدون هيچ شكافي درعرصه ي نمادين به وقوع مي پيوندد - عاشق در لحظه، در نگاه مي يابد و بر مي گزيند. همين شرط اولين كه همان ميل به سوژه سازي ديگري است به معشوق منتقل مي شود. معشوق در لحظه هم انتخاب مي شود وانتخاب مي نمايد. معشوق هم خود دست به گزينش مي زند و هم به خاطر اينكه برگزيده شده است خوشحال مي گردد وهمين طور به ادامه ي بازي نمايش دست مي زند. خوشحالي به اين سبب است كه عاشق بين اين همه سوژه ي انديشه شونده او به ارزش انديشيدن رسيده است. او سوژه اي است كه ذهن شخصي را ( معشوق) به خود مشغول نموده است. ( نگاه كنيد به نظرات ژ.پ. سارتر در باب عشق)
اين شايد گزيده اي از فرهنگ مصرفي امروز ما باشدكه گذاري است از تفكر انديشه شده ي انسان تك افتاده (ژرژ باتاي) به جهان توده اي سرمايه داري.
ديگر فرد به كار سرمايه داري نمي آيد، اين جمع است كه انديشه او را مزين مي نمايد. توده را در شكل بازنمايي مضحك ( بودريار ) آن مي خواهد آن هم به مدد گزاره اي به نام عشق - عشقي كه مصرف_ جايگزيني و بالطبع طراوت عشق تازه را مي خواهد. عشق با(
new version) آن.شايد در سلسه اي از همين مقالات به انواع ديگر عشق (عشق به وطن، عشق جنسيتي، عشق به مد و به مصرف) بپردازيم.
حسين محمدي
تو چي ميخوري؟؟؟ و بين ما يک فضاي دست نيافتني بود باورمي کني؟ بين دستهاي کوچک من و دستهاي کمي بزرگتر او هيچ اشتياقي نبود که رسالت تن را به جايي بکشاند و نگاه بود و نگاه و نگاه. چقدر احساس آدم در اين لحظه ها رقيق مي شود و زلال.هيچ کجايت مور مور نميکند يا اينکه روم به ديوار...فقط پلک چشمت مي پرد چشمت مي سوزد و تا به خودت بجنبي اشکهايت احتمالا ريخته اما فکرش را نکن که پرسيده باشد چرا؟ يا کدام خاطره؟ چيزي براي پرسيدن نبود حرف فضا را سنگين مي کرد، مي دوني که چي ميگم؟ خستگي نبود دلم مي خواست توي کارها شرکت کنم ياد بگيرم اصلا مهم نبود که کنارم باشد يا نه واقعا مهم نبود يعني در واقع نمي توانست مهم باشد چون اين ذهنيت من و او بود که از هر هذياني عاري بود، فقط نگاه بود...
داستانی که قبل از سه نقطه تموم شد بعد ازسه نقطه آغاز می شود ( نگاهي به داستان " تو چي ميخوري؟؟؟ " نوشته ی مطهره محمودی ) الف - داستانی که خود را با تمام محصولاتش نشان می دهد، به محض ديده شدن تنها مي تواند خود را تكرار كند. ب - اگر اشخاص عادت كرده باشند آسان،با تركيبات موثر كاركنند: آن وقت يا به زور تحميل مي كنند يا نا خودآگاه فكر مي كنند بعضي عبارت ها، كردارها، اخلاق ها و فضاها خط خورده است. اين بي ربط بودن فضاي اين داستان ها، انگار از جايي شروع مي شود كه تمام فضاها تموم شده است و تمام فضا بقول داستان: " تموم فضا همينه ... قصه اون فضا تموم شده. " داستان " تو چي ميخوري؟؟؟ " از داشتن فضا در رنج است. فضايي كه داستان را در يك پلات مشخص قرار دهد. از همان سطر اول نويسنده آورده است: " و بين ما يک فضاي دست نيافتني بود باورمي کني؟ " البته در ادامه فضا آنچنان هم خالي نيست. دست ها در ارتباط هم ، چشم ها و اشك ها و خاطره. و آنچه چيزي كه به عنوان رسالت تن... فقط نگاه بود! و از هرگونه ذهنيت و هذيان در نيمه ی داستان خاليست. اما از آغاز قسمت دوم كار، شاهد برجستگي_ فضاهاي_ معطل مانده هستيم. شايد ( حتمن) آن دستها و اشك ها در كافه اي در هم قفل مي شود. ولي رسالت تن هايي كه نويسنده نمي داند چكارش كند.آن ذهن عاري از هذيان در اينجا نقب مي زند: "اگه تو هم يه جورايي اهل هذياني خوب ما رو بنشون جايي که دوست داري مثلا توي يه ويلاي دريايي، يا رستوران کاوه بافت ... " و پيوست آن، آن دستها چه می شود؟ آن دستهاي سرد و دستهاي بزرگ. داستان بصورت خطاب وار به خواننده اشاره دارد كه وارد كار شود. از فضاي سه نقطه، كه از ابتداي كار از فضاي دست نيافتني بود خبر مي دهد. بعد از سه نقطه قرار بوده داستان آغاز شود. نويسنده دلش نمي خواهد. در حالي كه فضا پراست از دستها و خاطرات و حرفها يي كه در سه نقطه ها جمع نمي شود. اگر نويسنده بنويسد بايد تمام فضاي دست نيافتني و ناتمام را به نگارش در بياورد. اما در حافظه اش، تمام اين خاطرات_ پس از اين و پس از آن را بعد از سه نقطه كه تمام داستان ها احتمالن شروع مي شوند، باقي مي گذارد. امیر قاضی پور
نقطه سوم را ميبيني داستان تا اين جا تمام شد حالا نوبته منه که بلند بلند بخندم اتفاق خاصي نمي افته ما دو نفري اين جا توي کافه نشستيم اگه تو هم يه جورايي اهل هذياني خوب ما رو بنشون جايي که دوست داري مثلا توي يه ويلاي دريايي، يا رستوران کاوه بافت حالا بارون بياد يا نياد مهم نيست فقط خيلي سرد نباشه من از گرمي دستاي او چندشم مي شه سرد که باشه گرمي دستا به چشم مياد مي دوني که خلاصه، داستاني که قبل از سه نقطه تموم شد رو مي توني يک بار ديگه از اول بخوني چون فضاي بين من و او اين جوري بود الان هم که دارم بلند بلند ميخندم هذياني در کار نيست به جک بي مزه اين دارم مي خندم الان هم زياد توي کار من و اين گردن نکش چون دقيقا يه دقيقه ديگه مي خواهيم در مورد زندگي آينده مون با هم گپ بزنيم خودتو قاطي نکن قصه اون فضا تموم شده و تموم فضا همينه، دستاي سرد من و دستاي خيلي بزرگ.
مطهره محمودی
شماره های قبل :
دومینو - شماره ی چهارم / دومینو - شماره ی سوم / دومینو - شماره ی دوم /
دومینو - شماره ی اول / دومینو - شماره ی بدون شماره