(( از شي زيبا تا زيبا ))
نگاهي به زیباشناسي اثرهنري كلاسيك و پسامدرن(۱)
(( زيبايي شناسي _ اثر _ هنري _ كلاسيك ))
ژان ژاك روسو : (( انساني كه تامل مي كند، حيواني تباه شده است. ))
زيباشناسي دوره ي كلاسيك _ اثر هنري در استقرار " امر والا " در مركزاثرهنري حاصل مي شود. امر والاي كانت، يكپارچگي و يگانگي ( ديگر ويژگي زيباشناسانه ي اثر كلاسيك ) را گرد هم مي آورد و آن را در مركز متن، جايي كه در حاشيه ي اثر هم در آن جاست، كار مي گذارد. " يگانگي " يك اثر مصادف با تقليل همه ي فرم هاي عيني (هندسي) ست. اين فرم هاي ممكن توسط يگانگي، شالوده شكني و مركز زدايي مي شوند و وجه عينيت ساز فرم ناچار از فروپاشي ست. وجه ايدئاليستي اين زيبايي شناسي در بررسي و پي گيري " فقدان امر والا " نهفته است. از طرفي اين فقدان، از فقدان سوژه ي متعين كننده و تعين بخش، رنج مي برد و از جانب ديگر ادامه ي اين فقدان _ سوژه، در مخاطب اثر هنري ست. مخاطب اثر هنري در عصر كلاسيك، مخاطب اثر دوم است. اثر اول يا اثر اصلي توسط اين فقدان _ امر والا احاطه شده، تغيير شكل داده و به اثر دوم تبديل مي شود. امر والا در نهايت كلمه، معناي فقدان مي دهد و اين موضوع تقويت كننده ي روحيه ي ناكاملي، در اثر هنري و شخص هنرمند است. تقدم هنرمند بر اثر هنري به علت امر والاست. امر والا اثر را كنار مي گذارد و با چشم هاي متوقع به چشم هاي متوقع هنرمند زل مي زند. امر والا از هنرمند توقع " بازنمايي " يا " انعكاس " را دارد و هنرمند كلاسيك از امر والا توقع تسليم شدگي و خويش نمايان سازي را دارد. امر والا هنرمند كلاسيك را راهنمايي مي كند. به او مي آموزد كه يگانگي اثر را حفظ كند و در اين صورت امكان دارد، اين يگانگي جلوه گاه اين سيمرغ عريان باشد. اما هنرمند غافل از آگاهي به امر نهان است. امر نهان، آگاهي از نهان بودگي را به هنرمند انتقال مي دهد و مبادله ي اين دو، شكل مي گيرد، هنرمند در مقابل شهود را به امر نهان بازنمايي مي كند.
به كلام ساده تر، زيست امر والا در متافيزيك _ امر والا در متافيزيك _ غياب، نهفته است. اگر غياب زيباشناسي كلاسيك را امري اتفاقي بدانيم، به گمراهي و جهل زيباشناسي در افتاده ايم. چرا كه اين " غياب " خاستگاه هاي خويش را مرتبن پي جويي مي كند. در فلسفه ي ايده ئاليستي اين عصر ( دوران كلاسيك) آبشخورهاي متفاوت، متناقض و حتا مترادفي را مي توان سراغ گرفت كه همگي در براندازي " حضور _ " متافيزيك امر والا نقش دارند. بازنمايي واقع گرايانه ي اثر كلاسيك، تنها به مثابه نقطه ي بحراني كشش دارند و ممكن است - البته در انتظار اين هستند - كه براي لحظاتي مكان _ " حضور _" امر والا باشند.
زيباشناسي اين عصر نه در دوران شكل گيري، بلكه در نقطه ي اوج قرار دارد. " ارزشمند " سازي غير صوري اثر هنري، به غايت و نهايت كلمه در " بافت " خاستگاه هاي آن دوره، مطلوب است. اگر چه خاستگاه هاي اين عصر، بنيان مندي اي متافيزيكال دارا هستند، اما فيزيك غير صوري اي قائم به عينيت سوژگاني را در مي گيرند. " حيرت " اصلي ترين بنيان زيباشناسي، در اين عصر با " ناديدني " گره خورده است. اگر بپذيريم كه زيباشناسي بر" زيبايي " و نحوه ي تعريف آن بنا شده است، با تعريف زيباشناسي، زيبايي مفهومي متكاملتر مي يابد. " زيبايي " در عصر كلاسيك اثر هنري، به مثابه " ارزش " منتقل مي گردد و " ارزش " در درون خويش مفاهيمي چون " سودمندي " يا " رضايت " و " اغناشدگي " را تحت پوشش گرفته است. ارزش در نفس خود مفهوم طبقه را منتقل مي نمايد ( به دليل اين مطلب است كه هنر كلاسيك، بنيان هايش را از بورژوازي به ارث مي برد ) و انتقال اين مفهوم وابسته به حاشيه و قاب اثر هنري ست. پنداشت هاي منتقدان زيبايي، خاستگاههايي طبقاتي و خصوصي دارد كه به واسطه ي نحوه ي تظاهر اين خاستگاهها، نظرگاه ايشان نيز تغيير مي يابد. نحوه ي تاويل زيبايي به واسطه ي تاكيد بر واقع گرايي مستقيم و بي واسطه است، تا به اين واسطه نحوه ي ظهور امر والا در اثر به واسطه ي تاويل مخاطب بازنمايانده شود. نقشه ي اين زيباشناسي _ " شناختي " را پايه هاي الهيات _ فلسفي تجسم نموده است. فاصله ي گيري اثر هنري وابسته به پايه گذاري مفهوم زيبايي در پيش از خلق آن است. زيبايي اين عصر منشي " انتقالي " دارد، چرا كه اصول اوليه ي آن كاملن " ارزشي " ست. ارزش و متافيزيك غياب پس آن، در امتداد حضور ناپذيري امر والا پيش مي رود و سعي مي كند خويش را به مركز اثر هنري كلاسيك نزديك نمايد. از آن جايي كه " ژانر " هاي فرهنگي در اين دوره همچنان " بينا رشته اي " مانده اند، حاشيه ي ژانرها با هم تلاقي نموده و متن اثر هنري را دگرگونه جلوه مي دهد. هدف اثر هنري اين عصر هر چه باشد، " جلوه دادن " و به مشاهده گذاشتن حاشيه ي خويش - افكار تهيدست طبقه ي بورژوا - است . اين جلوه دادن، وضعيت " منريستيكي " كنترل شده اي را - هر چند كه منريسم حدود مشخصي دارد - به بار مي آورد. اگر خواسته باشيم كمي به مدل هاي " جيمسون " در تحليل نزديك شويم، هنر كلاسيك و زيباشناسي وابسته به آن، طنين مضاعف طبقه ي بورژوا و خواست اين طبقه از هنر است، چرا كه هنر را همچنان اين طبقه توليد مي نمايد. زيبايي در اسارت_ " نظارت " باقي مانده است و گستره ي پيش روي آن كاملن " درون - متني " ست. هر اثر هنري تنها مي تواند خود را " بازنمايي " كند.
مي توان با قاطعيت افزود كه " خواست خاموشي " اثر هنري از كنترل شدگي وابسته به عنصري بيروني هم ارز - فلسفه - بي نهايت بار مناسبتر است. حدود زيبايي در گستره ي طبيعي خويش محدود است و از اين نظر وابسته به " فاعليت " هنرمند - به مثابه خالق - است. امتداد حضور هنرمند عصر كلاسيك رو به غياب كامل او به نفع " چيزي " ست. اين چيز _ مطلق _ " نامتعين "، اپيستمه يا شناخت عصر كلاسيك و متن اين عصر از مركز خويش است و مي توان انديشيد كه اين حاشيه - چرا كه شناخت اثر، همواره در حاشيه ي اثر قرار مي گيرد - چه وضعيتي نسبت به متن مي يابد.
نتيجه گيري اثر هنري دراين عصر، پيش از اعلام نتيجه اتفاق مي افتد. ناظر بيروني در اين پروسه، مفهوم زيبايي ست. هر كس كه وارد مي شود، قرار است كه قبل ازآن كه به فكر وارد شدن باشد، به فكر در زدن باشد. شكل دهي به نحوه ي تاويل و تاويل هاي ممكن پيرامون اثر هنري كلاسيك، به عهده ي " اخلاق " بورژوازي ست. اين اخلاق منريستيكي نيز حاصلي چون تاويلي يگانه كه سعي مي كند موقعيتي منريستيكي بيابد، در بر خواهد داشت.< مجيد يگانه >
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط دومینو
|
