سطح شبح در سفر پاک
از پر خفاش که حلقهیی برگیری
اینجا نشستهتر از سایهتی
از آنچه زاویهی خاک را از فضا میکاهد
و تازهتر که بگویم
استخوان یک کولی کودکانه در قبری بلرزد
از حس یک زاویه تنگتر
،
و آنجا
جسد لخت میشود و از لبخند جدا میافتد
از صدایی که در دل میبندد
تا پاسخی دیگر دوبارهاش به خنده بیاندازد
گویی این دایره
هر چند که گرداگرد است جهان نیست
،
او که بلند می گوید سایه از من دورتر میافتد
سایه از او دورتر میافتد
و زیر خاک حس استخوان صدا میکند
گوشت بیقواره تصویر ندارد
مثل خونخوار
در آینه
،
حس ِ پو ست خشکیدهست
اینجا
جسد که در خانهها پنهان میشود
ظرف را بر میدارد
صدایی نا زک کشیده میشود
و انگشت جسد می شکند
،
تا اشا رهیی معنایی را در برگیرد
معنیی اسکلت ِ این کوژرا
که از خاک بر می خیزد
و در آینه میایستد
انگشت را به خود که بگیرد
اشاره تنها بر خود جا یز میکند
واین نهایت تواضع اوست
،
و آنجا بخار از شیرهای وحشتزده بر میخیزد
تور که میافتد
ما دهیی به خود میپیچد
و خود را در چنگا لهای خود میبیند
این جا دو گویی هموارهست
اینجا که شیرهای و حشتزده بر جسد های آب نشستهاند
مخرو طهی بی هستهی رو شن
،
از کجا این همه بی خبر میچرخد
این همه میچرخد تا
در یک جرعه بترکد
آنگاه که مینگرد و تنها خود را مییابد
،
پس می ماند
ودورتر که میشود
معنا یی دقیق مییابد آنگاه
در خود میایستد
و ایمان میآرد