دراوايل دهه ي ۱۹۰۰ نظام های پيش از سرمايه داري به تاسي ازاسلاف خويش با ابزارهاي مختلف به يافتن سرزمين هاي دست نخورده مي پرداختند اما اين عمل با آن چه استعمار كلاسيك به آن مي پرداخت از تفاوت ماهوي برخودار بوده است.
تصوير كلي در غرب از انديشه ي انسان( سفيد پوست - نژاد برتر) تغذيه گرديده است و دايه هاي اين برتري نژادي در جاي جاي جهان به چشم مي خورد، چرا كه جهان آينده ازآن سفيد پوستان به شمارمي رفت.
غرب با توسل به نظريه تكاملي فيزيولوژيك نوع انسان كه نظريه اي نژاد برتر است به عنوان آخرين حلقه تكميل يافتگي و ثبات بشر تلاش مي پرداخت.
غربيان سعي داشتند با تبيين قوانين در چارچوب نظام بوروكراتيك به اين امر يعني تسهيل نژاد آدمي تسريع بخشند. اين امر درحوزه ي تفكيك يافته ي علم آن دهه در دو رويكرد فيزيولوژيك و سوسياليستي انجام پذيرفت كه هر دو در مكانيسم ying/yang قرارمي گرفت و در كليات فراتر به تاثير مستقيم و در ارتباط با انسان به شمار مي رفت.
در سال ها قبل ضربه ي علم و تحقيق داروين و هم مسلكنانش سبب گشت جهان ازمركزيت انسان جدا گردد. با ضربه لامارك و داروين و گروهي اززيست شناسان انسان ديگرداراي شعور و برتري في ذات نبود بلكه در يك حركت ارگانيك و پويا انسان با رويداد تنازع بقا روبرو گشته و برتري را از آن انسان قوي تر نمود - حتا آنها پا را فراترنهاده به اين مسئله اذعان نمودند كه انسان ازنوع حيواني تكامل یافته شكل پذيرفته و اين طبيعت است كه به انسان زندگي راعطا را مي دارد و البته با نظر داشتن به قدرت فيزيولوژيك انسان كه البته آن هم اكتسابي است و نه در دل آفرينش اين نظريه سبب گرديد كه علم از ساحت طبيعت شناسي خود به ساحت انسان شناسي روي آورد و در واقع انسان به شناخت هر چه بيشتر نوع خود پرداخت و بعدها اين موضوع از تحقيق تيپيك و فرعي به شكل محتوا و رفتاري تغيير شكل داد.
درهمين دهه يعني ۱۹۹۰ رويكرد فوق يعني نظريه داروين جان گرفته بود و با كمي تسامح به خدمت نظام پيش سرمايه داري درآمد. نظامي نوپا كه درسايه ي ارباب بورژوازي خود به زيستن مي پرداخت - نظامي كه به فكر سود دهي بيشترو دراجماع بيشتر به برتري نژاد سفيد پوست بر ديگر نوع بشر مثل رنگين پوستان نظر داشت. مجموع اين نظام ها كه درمواردي با هم توافق داشتند در مورد زيردست خود ادبيات كليناليزم را بكار گرفته بودند - اين ادبيات همان طور كه ذكر آن رفت در دو رويكرد فيزيولوژيك و سوسياليستي - شكل مي پذيرفت. به طور مثال اين نظام ها در جوامع فوق ( اعم از بومي و غير بومي ) به تبيين قوانين ي پرداختند كه بتوانند ( با توجه به نظريه تكاملي داروين) نژاد رنگين پوست را در يك پروسه ي زمانبند و تكاملي از اكثريت در سرزمين خودشان به اقليت تبديل و در ادامه به حذف كامل فيزيكي اين نژاد نائل آيند - البته در اين حين تغيير فيزيولوژيك سفيد پوستان با اتكا به پاره اي از قوانين بر فرهنگ بومي اين جوامع تاثير گذاشته و معيارهاي ارزشي خويش را جايگزين معيارهاي زندگي در اين جوامع نمايند - به زعم انسان سفيد پوست ساكنان اين سرزمين ها يعني بوميان سياه پوست و در كل رنگين پوستان از قوانين جوامع ابتدايي و يا بربريت سود مي جستند و بايد اين فرهنگ تغييريافته و به قوانين عقلاني مورد نظر اينان كه به آن فرهنگ متمدن سفيد پوست مي گفتند تغييرمحتوا دهد.
نگارنده سعي دارد با روايت گزينشي و نه تصوير به تصوير فيلم سينمايي حصارهاي ضد خرگوش كه به سينماي رئاليستي فيليپ نويس تعلق دارد نمونه اي از ادبيات كليناليزم در جوامع استعمارزده را از مسير دشوار كه از تاريخ به تصوير( فيلم حصارهاي ضد خرگوش ) واز تصوير به متن ختم مي شود را درذهن خواننده معنا دهد.
داستان از روايت تلاش براي ساختن و نصب حصارهاي در غرب استراليا آغاز مي گردد. حصاري كه از شمال به جنوب مسير غرب استراليا جهت مانع شدن از صدمه زدن خرگوش ها به زمين هاي زراعتي نصب مي گردد - خرگوش هايي كه سفيد پوستان به اين سرزمين ها آورده اند در يك سو زمين زراعي ودر آن سوي حصار خرگوش ها - اين شروع تصويري و سمبليك براي دو قطعه نمودن سرزميني است كه توسط سفيد پوستان به مستعمره تبديل گشته است.
در ادامه ما با بوميان و آدابي آشنا مي شويم كه هنوز اعتقاد دارند مركزيت جهان از آن انسان ها است و طبيعت به همه ي وجود و تمامي ابزارهايش درخدمت محافظت از حضور انسان از هر نوع اش است. ما اين موضوع را از آداب بوميان درك مي نماييم بوميان كه از وجود عقابي خبر مي دهند كه درهمه لحظات به صورت روح انرژي دهنده به حفاظت از بوميان سياه پوست مي پردازد - اما درسمت مقابل قدرت استعمارگران قرار دارد - استعمارگران ي كه هنوز از اشكال نئوكلينالزم سود نجسته اند و به شكلي عريان به استعمار بوميان مي پردازند -
سفيد پوستان با آميزش خواسته يا ناخواسته به توليد نسلي مي پردازند كه به دورگه ها معروفند- دورگه هايي كه هدف از بوجود آوردن آنها نه ادامه ي نسل بوميان بلكه انجام يكي از قوانين سه گانه ي زير است:
۱- نسل اول دورگه ۲- نسل دوم: آميزش دورگه ها با سفيد پوستها به شكل كنترل شده ۳- نسل سوم: نسل تسهيل شده ي دورگه ها
هدف از قوانين سه گانه بالا به اين ترتيب است كه وجود رگه هاي بومي يا غير سفيد پوست با توجه به مبحث داروين در روند قوانين سه گانه ي فوق ازميزان يك هشتم نسل اول كه در واقع برتري بومي بودن بر سفيد پوستي است كه در نسل دوم به يك چهارم تبديل گشته و در نسل سوم ديگررنگ و يا نفوذ ژنتيك بوميان باقي نمي ماند در واقع در اين تكامل فيزيولوژيك برتري سفيد پوست و برتري رنگ و ژنتيك سفيد پوستان بر گزاره هاي رنگ پوستي و بومي بودن غالب مي گردد و آن را در برتري خود حل مي نمايد- ( اين رويكرد فيزيولوژيك و تصحيح نسل نام گرفت) - نظام استعمارگر براي تسريع اين تكامل به زعم آنها تكامل بوميان از بربريت به متمدن شدن است قوانيني وضع نمودند كه طبق اين قوانين كودكان دختر درسن كودكي از سرزمين خود جمع آوري شده و در مراكز محافظت شده اي به دوراز فرهنگ بومي و خانواده ي خود پرورش داده شوند - در اين مدارس اجباري كه كسب تمدن سفيد پوستان مي پردازند از جمله ي اين تمدن يادگيري زبان و آئين سفيد پوستان است - ( اين رويكرد سوسياليتي و استعمارگري فرهنگي نام دارد )
اين تعليم متمدن شدن توسط خواهرروحاني با لباس هاي سفيد و لبخند مليح صورت مي گيرد و آنان را به منجيان و فرشتگان نجات بخش ربط داده اند افرادي كه بوميان را از جهالت به زعم آنها رها مي سازند و متمدن مي نمايند - اين تصوير خواهر روحاني بي شباهت به مسيونرها در ديدگاه فرانتيس فانون نيست -
به هر شكل روايت فيلم به روايت تاريخ پرداخته وشروع ژانر داستاني اين اثراززماني آغاز مي شود كه سه دختر بومي از كاشانه خود به شكلي قانوني ربوده مي شوند و به يكي ازاين مدرسه هاي اجباري برده مي شود - ولي اين سه دختر بوسيله ي زيركي آدابته شده ي پي در پي او در اين فيلم / ما با گونه اي از سخره گرفتن قوانين موجود جهان متمدن توسط يك بومي و امي روبرو مي شويم و بيان اين واقعيت كه برتري و برخورداري از عقلانيت مختص يك نژاد و طبقه ي خاص نيست - اين دختر به عنوان نماد بوميان مستعمره نشين بر تمام قوانين و موانع سفيد پوستان كه ازتمدن آنها نشات مي گيرد فائق آمده و به سرزمين پدري خويش باز مي گردد و باني يك سلطه ي جنبش ضد استعماري در استراليا مي شود.
تامل درباره ي استعمار در عصر حاضر با توجه به موازين زير كاري واجب به نظر مي رسد؛
الف: نظر به اين كه بعد ازدهه هايي كه ذكر نام آنها رفت، ابژه ي انساني به سوي شناخت خويش و هم نوعان خويش سوق داده شد و اين عمل سبب گرديد تا انسان با عقلانيت خويش به شناخت هر چه بيشتر اميال و غرائز انساني پردازد در واقع انسان با علم به اينكه توانسته است بر طبيعت تسلط يابد به سراغ مفري ديگر گشته تا سرگشتگي خويش را كه همانا تامين رفاه بيشتر است را حل نمايد در اين راه انسان به مطالعه ي نوع بشر پرداخت و فكر تسلط بر بشر را در سرخود پروراند. اين ديدگاه دليلي دوباره براي زيستن و تلاش گرديد و به قول شوپنهاور: ميل انسان (دوباره) خواستار خواستن گرديد - اين خواستن با ابزارهاي عقلاني پيشين به كمك انسان سودجوي بورژوا در آمده و او را راهي سرزمين هاي نا شناخته ي ديگرنمود - اين ميل به خواستن گاه با زور و سرب بر دل و جان بوميان ديگر مناطق مي نشست و يا با مكر و حيله و به قولي برتري عقلاني نوع سفيد پوست ختم مي گرديد.
ب: اين نوع استعمارو مبارزه و داد خواهي انسان هاي آزادي خواه به سرانجام نيم بند رسيد ولي عقلانيت ابزاري دست بردار نبوده است چرا كه ميل او هم چون آب شور بر تشنگي او مي افزايد - اين دليل باعث گرديد كه انسان سودجو به اخلاق استعماري (از نوع منفي) روي بياورد ودر پس_ پشت_ نقاب_ بشر دوستانه خود با شعار رفاه بيشتر براي عموم انسان ها به استعمار خود شكلي نو ببخشد و وارد مرحله ي نئوكليناليزم گردد -
اين مرحله درعصر كنوني ما در واگويي بشر دوستانه سازمان هاي ريز و درشت سازمان ها تجارت جهاني و سازمان مجموعه اي گات و صندوق بين المللي پول و ... تجسم مي يابد و اين سازمان ها كه در خدمت استعمارگران ديروز است امروز در شمايل پساكليناليزم (post- colonial) و پشت نقاب دهن پركن goloballizain تغيير نام داده و به زعم عده اي در آخرالزمان كنوني به نجان نوع انسان شتافته است.
در پايان بدون تعبير خاصي شما را به فهم تصويري از اثر مورد ذكر جلب مي نمايم؛
اين تصوير گوياي واقعيت عصر حاضر است - اين تصوير در قبل از فرارمالي (دختر ربوده شده ) - ظبط مي گردد زماني كه مالي در شب اردوگاه در رختخواب به فكر فرو مي رود و ما با چند و چون تفكر او زياد درگير نمي شويم ولي در صحنه اي از همين گاه / دختر جمله زير را به زبان مي آورد:" انسان سياه عليه سياه و انسان سفيد عليه سياه " و اين مطلب ما را درگير نماي كلي فيلم مي نمايد كه هدف آن نه درگيري ذهن ما با فيلم پيشرو است بلكه ما را به فرا روايت ها و فرا معناهايي دعوت مي نمايد كه از دغدغه ي فيلم ساز خبر مي دهد.
<حسين محمدي>
